#ساده_نیست_پارت_135


دستی از پشت قفل کمرم شد و مصررانه در آغوش کشیدم. چشم بستم و عصبی برگشتم سمتش، داد زدم:

- بهت می گم بهم دست نزن، می فهمی یا زبون نفهم تشریف دارین؟

دست هاش از کمرم جدا شد و کنارش افتاد، دیگه نگاهی به اون دو گوی خوشرنگ نکردم.

نگاه کنم که باز خر شم؟ به سمت ماشینم دویدم و سریع سوارش شدم. تولدم رو به گند کشیدی کارن، چرا برگشتی؟ دلم تنگته لعنتی!

پام روی پدال گاز نشست و ماشین با صدای جیغی از جا کنده شد. تسلطی روی سرعت دیوانه وارم نداشتم. اشک می ریختم و همون دو سه تا خاطره ی کم رو مرور کردم.

باز گفت خانومم، باز این کلمه ی شش حرفی رو به زبون آورد و با یه میم کوچولو من رو مال خودش کرد. کنترلی روی قطره اشک هایی که مثل شیرفلکه ی باز شده ی آب ریزش می کردن، نداشتم.

حالا بریزین، الان کسی نیست ببینه شکستم. کسی نیست نوازشم کنه و با ترحم لب بزنه ببخشید!

هه، این ها کارهای مامانه. مامانی که بعد رفتن کارن شبانه روزی کارش همین بود. چشم از خیابون گرفتم و به سمت ضبط ماشین دراز کردم. باید یه چیزی گوش بدم، از سکوت متنفرم.

با صدای بوق بلندی که توی گوشم مثل ناقوس مرگ صدا کرد، سرم رو بالا آوردم و نور زرد رنگ ماشین رو به رو چشمم رو زد. همین باعث شد چشم ببندم و دستم فرمون رو رها کنه و سرم رو بگیره!

***

با صدای بدی که توی سرم پیچید، پلک هام رو بهم فشردم. کمی که درد سرم بهتر شد به آرومی و ذره_ذره چشم باز کردم. مرد میانسالی با روپوش سفید بالای سرم بود و جدی خیره نگاهم می کرد.

اخمی کردم و دستم رو دراز کردم تا سرم رو بگیرم که درد بدی گرفت و نگاهم رو به سمت دست وصل به سرمم کردم. آخی از دهنم خارج شد که دکتره از نگاه کردن بهم دست برداشت و با صدای بلند پرستار رو صدا زد.

در با شدت باز شد و پرستاری پرید داخل، الان اینجا مثلا بیمارستانه؟ صبر کن ببینم آخرین بار چی شد؟ تا اومدم به مخم فشار بیارم پرستار با ذوق نگاهم کرد و گفت: عه، بالاخره به هوش اومدین؟

بالاخره؟ مگه چند وقته بیهوشم؟ انگار فکرم رو خوند که گفت: نزدیک به پنج ماهه که شما بی هوش بودین، یعنی دیگه کم_کم داشتیم قطع امید می کردیم. تنها پیشرفتتون این بود که از کما در اومدین، اما بعدش به هوش نیومدین!

اخمی از این همه حجم وارد شده ی اطلاعات به مغزم کردم و چشم از پرستاره گرفتم. دکتر که حالا انگاری زبون باز کرده بود گفت: برام عجیبه!

برگشتم سمتش که لبخندی زد و ادامه داد:

- نه هیچی، خوشحالم که به زندگی برگشتی دخترم!

بی حرف نگاهم رو به سقف دوختم. دکتره با نگاه به پرستار، دستی به سمت سرمم دراز کرد و از اتاق بیرون رفت.

پرستاره که دختری هم سن و سال خودم بود گفت: الان برات آرام بخش می زنم تا دردی نداشته باشی. البته که همه چیت خوب شده و دردی رو حس نمی کنی. صبر کن ببینم، چیزی به یاد می آری؟

romangram.com | @romangram_com