#ساده_نیست_پارت_132
تک خنده ای کردم که دست سینا دور کمر آرامش حلقه شد و کنار گوشش چیزی گفت. سر پایین انداختم تا بیشتر از این نبینم.
این روزها کمترین صحنه ی عاشقانه ای که می بینم نمی تونم تحمل کنم. صدای نگران آرامش بلند شد:
-آوا جان، خوبی؟
سرم رو بالا گرفتم و به فاصله ی عریض بینشون نگاه کردم. لب گزیدم و دو دستم رو بهم نزدیک کردم و همزمان گفتم:
-بابا زن و شوهرین ها، چقدر فاصله؟ یکم نزدیک شین!
آرامش بی توجه به حرفم جعبه ی کادویی که باهاش کشتی می گرفت رو ول کرد و به سمتم اومد. دستم رو گرفت و به زور روی صندلی نشوندم.
-بگیر بشین شمعت رو فوت کن.
لبخند قدردانی تحویلش دادم و با آه کوچولو ای به سمت کیک قرمز و نوشته ی روش برگشتم. «آوا خره کی می خوای آدم شی و از فرشته بودن در بیای؟»
لبخند روی لبم بیشتر کش اومد و با خنده گفتم: عاشق ابراز علاقه هاتم. اول می گه آوا خره بعد لقب فرشته هم بهم نسبت می ده!
سینا هم لبخندی زد و گفت: با آرامش فقط باید حرص خورد. تو زیاد سخت نگیر آوا جان!
نفهمیدم آرامش از پشت سرم چیکار کرد که چشم های قهوه ای سینا خندون شد. دستی به موهای تقریبا بلند و هدایت شده به عقبش کشید و نگاه از آرامش گرفت.
به سرعت شمع هام رو فوت کردم که صدای جیغ آرامش کنار گوشم بلند شد.
-عه، اسکول چرا فوت کردی؟ آرزو نکردی!
لبخندی تحویلش دادم و گفتم: آدم چند بار سر کیک تولدش آرزو می کنه؟ چند ساعت پیش کردم.
خم شد کنار گوشم و آروم گفت: پس من به نوبه ی خودم آرزو می کنم امسال کارن از غیب پیداش شه!
دلم لرزید، قند توی دلم آب شد. اما اخمی کردم و با دست هلش دادم. حالم بد شده بود از یادآوری اینکه کارن میاد. نمی دونم چرا اما دلم نمی خواست بیاد، لااقل الان نمی خوام بیاد!
"کارن"
هنذفری هام رو توی گوشم فرو کردم. همون طور که به آهنگ پلی شده گوش می کردم وارد پارک شدم. پشت سرش، قدم_ قدم. همین الان از دوست هاش خداحافظی کرد و اون لحظه ای که دختره کنار گوشش چیزی زمزمه کرد و آوای من خنده ی آرومی کرد، دلم پرکشید برای در آغوش کشیدنش. اما نمی شه، باید صبر کنم!
دست هاش رو دورش حلقه کرد و کاپشن مشکی رنگش رو بیشتر به تنش فشرد. امروز تولدش بود و من چقدر دلم می خواد برم سمتش تا بگم تولدت مبارک عشق زندگیم. بگم رفتم تا مامانت بگه برگرد، رفتم تا بعد به خوبی بهم برسیم.
romangram.com | @romangram_com