#ساده_نیست_پارت_131
-دل از من برد و روی از من نهان کرد.
خدا را با که این بازی توان کرد.
شب تنهائیم در قصد جان بود.
خیالش لطف های بیکران کرد.
چرا چون لاله خونین دل نباشم؟
که با ما نرگس او سر گران کرد.
کِرا گویم که با این درد جان سوز.
طبیبم قصد جان ناتوان کرد.
***
با رفتن بچه ها از کارگاه به سمت کادوها رفتم و با دیدن اون همه آهی کشیدم. چه جوری ببرمشون؟ با صدای جیغی کنار گوشم. دست روی قلبم گذاشتم و بدتر از اون جیغ، جیغی بلند تر کشیدم و روی میز پریدم که با قیافه ی خندون آرامش رو به رو شدم.
اخمی کردم و چشم غره ای بهش رفته از روی میز پایین اومدم که شوهرش با کیک قرمز رنگ و دو سه تا شمع روش وارد شد. لبخندی تحویلم داد و سری به معنای سلام تکون داد. با لبخند سلامی دادم و برگشتم سمت آرامش خندون.
-درد، ببند نیشت رو. تو چه مرگته؟ نه خدایی روانشناسی؟ نمی گی سکته می کنم می افتم رو دستت؟
نچ_نچی کرد و با ذوق و شوق به سیل کادو های روی میزم خیره شد. آب دهنی قورت داد و مشتی حواله ی بازوم کرد.
-هوی آوا، یکی از این خوب ها رو به من می دی؟
تک خنده ای کردم و گفتم: می بینی که باز نکردم ببینم چی هستن.
دستش رو به سمت بزرگترین جعبه دراز کرد و مثل خوناشام افتاد به جون پاره کردنش.
-اشکال نداره عشقم، چرا غصه می خوری من برات باز می کنم.
نچ_نچی کردم و به سینای خندون کیک به دست خیره شدم. لبخندی زدم و گفتم: بفرمایین چرا اون دور دورها وایستادین؟
آرامش بدون گرفتن نگاه از جعبه ی کادو، سری تکون داد و گفت: آره شوور عزیزم، بیا اصلا حس خجالت بهت دست نده ها. این همون آوا خره ایه که میاد خونمون مزاحم می شه!
romangram.com | @romangram_com