#ساده_نیست_پارت_130
کنار بچه ها بودن و بهشون یاد دادن نوشتن، حس خوبی بود. روی صندلی ی مخصوصم نشستم تا کم_کم بچه ها هم از راه برسن.
کتاب به دست، شروع به خوندن کردم تا باز ذهنم پر نزنه سمت یه بی معرفت که دیگه خبری ازش نیست.
یک سال گذشت و من لحظه به لحظه انتظار کشیدم تا بیاد. وقتی از اومدنش نا امید شدم فهمیدم جوری افسرده شدم که به همین راحتی ها خوب نمی شم.
دور از چشم مامان و بابا به روانشناس مراجعه کردم. مثل خیلی ها نبودم که بگم روانشاس برای دیوونه هاست. اونی که دیوونه ها رو معالجه می کنه روان پزشکه و من به شخصه روی این مورد خیلی تاکید دارم و بهم برمی خوره که بدون شناخت جا به جا می گیرنش.
روانشناس خیلی وقت ها می تونه از خانواده بیشتر به حرفات گوش بده و روانشناسی که من پیشش رفتم یه دختر با نمک مهربونی بود که در کنار بهتر کردن حالم، خودش هم نویسندگی رو در کنار من یاد گرفت. حالا بهترین دوستمه و هنوز هم تکیه گاه خوبی برای درد و دل هامه. مثل اسمش بود؛ آرامش.
کنارش آرامش داشتم و چقدر به شوهرش حسودی می کردم برای وجود این فرشته ی دوست داشتنی.
با صدای باز شدن در نگاهم رو به سیل بچه هایی دوختم که هر کدوم با جعبه ای به دست وارد کارگاه می شدن. با تعجب و دهنی باز نگاهشون کردم و تازه متوجه شدم جعبه های دستشون کادوعه.
یکیشون که تقریبا سن و سالش به زور هفده می زد و از همه بزرگتر بود با جعبه ی شیرینی جلو اومد با لبخند ژکوندی گفت: آوا جون تولدت مبارک!
بی اختیار لبخندی روی لبم نشست و اشک توی چشم هام حلقه زد. فکر نمیکردم کسی یادش باشه، حتی خودم هم فراموش کرده بود. لبم رو گاز گرفتم تا از ریزش اشک هام جلوگیری کنم. صداش بلند شد:
-خانوم تعجب نکنین ما اگه قرار باشه چیزی رو پیدا کنیم می کنیم. تاریخ تولد شما که چیزی نیست!
سری تکون دادم و لبخند پر شوقم رو از روی صورتم پاک نکردم. کیک رو از جعبه اش در آورد و روی میز گذاشت.
یکی دیگه از بچه ها که شمع خریده بود بدون توجه به عدد و چند تا بودن اون شمع های کوچک و رنگارنگ همه رو روی کیک چید. با فندک تک به تک روشنشون کرد و همه دور میزم حلقه زدن.
همراه با هم تولدت مبارک رو برام خوندن و منی که یادم نبود تولدمه چه خوشحال شدم از آموزش دادن به همچین بچه های باحالی.
با تموم شدن سرود دسته جمعی و بی نظمشون که هر کدوم یه چیزی می گفتن. خم شدم تا شمع رو فوت کنم. صدای یکیشون بلند شد: نه آوا جون، اول آرزو!
بدون تغییر جهت و نگاه به صورتش دلم پر کشید به سمت آرزوی چند وقته ام. هرجایی که بهم گفتن آرزو کن فقط خواستم کارن برگرده، اما برگشت؟ نه! پس چرا خرابش کنم؟ دیگه این آرزو رو نمی کنم.
من بدون کارن هم می تونم، پس خدایا هرچی صلاح می دونی بده.
با لبخند همه شمع ها رو فوت کردم که صدای دست و جیغ و هوراشون به هوا رفت.
روی صندلیم نشستم و به جعبه های کادوی توی دستشون خیره شدم. ابرویی بالا انداختم و مهربون گفتم: راضی نبودم برام کادویی بخرین بچه ها. همین که سعی کردین خوشحالم کنین یه دنیا ارزش داره. فعلا بریم سر آموزش و تمرین، بعد کیک بخوریم.
سری تکون دادن و کادو هاشون رو روی میز قرار دادن. پشت میز هاشون که جا گرفتن طبق معمول با خوندن شعری کارم رو شروع کردم.
romangram.com | @romangram_com