#ساده_نیست_پارت_129
بی تو، دستام، یخ کرده و.
دیگه نمونده صحبتی.
پیش مردم، خندون. داغون از تو.
عوض شدی که نمی شناسمت این آخرا.
بسه گریه، بسه دعوا، تمومه دیگه ماجرا!
آره تموم شد، دعوا ها تموم شد. جار و جنجالی که توی خونه بود تموم شد و در ادامه اش رابطه ی من و کارن هم شروع نشده به پایان رسید.
حالا چی موند؟ از ما یه من موند و کارن جدا شده از هم. حالا مامان خیالش راحته؟ تک دخترش بدون اون پسر به آرامشی که ازش دم می زد رسیده؟
یادمه این آخرها یه بار از دهنش پرید بیرون و گفت: از شغل بابا که همش توی ماموریته راضی نیست، دلش نمی خواد من هم استرس هایی که خودش کشیده رو تحمل کنم.
اما من بی کارن داغون شدم، نه با کارن! و حالا مامان داره می فهمه و نمی تونه کاری کنه.
بی هدف گوشیم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن عکس نوشته ها. یکشون چشمم رو گرفت و بد به دلم نشست.
«کاش یهو برگردی و بگی مثل تو هیچ جا نبود، با هم می سازیم از نو»
اما کارن برگشتی بود؟ نبود! اگه قرار بود برگرده توی این یک ماه می اومد. دلم تنگته، دیگه کی بهم بگه خانومم؟
خودم رو در آغوش گرفتم وزمزمه وارانه گفتم:
-خانومم، خانومم، خانومم.
انقدر زمزمه کردم که چشمه ی اشکم دوباره فوران کرد. داغونم، داغون تر از این هم می شم؟
***
"یک سال بعد"
کلید رو توی قفل انداختم و با چرخش بازش کردم. نگاهم رو دور تا دور کارگاهم دوختم. کتابخونه ای بزرگ پر از انواع اقسام کتاب ها. از شعر و دیوان ها گرفته تا رمان های عاشقانه ای که طرفدار پر و پا قرصش بودم.
به صندلی های چیده شده همراه با میز کوچکی رو به روش خیره شدم. بعد رفتن کارن یه کارگاه نویسندگی راه انداختم و سعی کردم با نوشتن، دل بی قرارم رو آروم کنم.
romangram.com | @romangram_com