#ساده_نیست_پارت_125
لحظه به لحظه ای که حرف می زدم صورتش گرفته و گرفته تر می شد. بعد تموم شدن حرف ها، سرم رو بین دست هام گرفتم و گفتم: نمیتونم کارن. دیگه نمی دونم باید چیکار کنم، کمکم کن!
دستش که تا بازوم اومد رو دیدم، اما وسط راه پس کشید و روی پاش قرار گرفت. تلخ خندی زدم و توی دلم گفتم: بیا، اینم ناامید شد. نکنه بره؟
نگاه نگرانم رو به چشم های نا مطمئنش دوختم. لب زدم:
-کارن نگو که می ری!
نگفت نه، نگفت هستم. مثل اون موقع نگفت پشتتم. سرش رو به فرمون چسبوند و آروم تر از هر وقتی گفت: نمیدونم آوا، نمی دونم. بذار فکر کنم، باشه؟
بی حرف سرم رو به پنجره ی سرد تکیه دادم. مگه می شه؟ نمی تونم بمونم تا فکر کنه. نمی تونم!
...
رو به روی خونه نگه داشت و گفت:
-آوا؟!
مظلوم و غمگین تر از هروقتی خیره نگاهش کردم.
-جان آوا؟
لب گزید و کلافه نگاه ازم گرفت.
-میشه، میشه بغلت کنم؟
ابرویی بالا انداختم و با لبخند مهربون نشسته روی لبم، سری به معنای آره تکون دادم.
دست هاش رو باز کرد و من با اشتیاق توی آغوشش حل شدم و بوی تنش رو نفس کشیدم. نفس عمیق می کشیدم و بیش از پیش تشنه می شدم.
به آرومی بوسه ای روی موهای بیرون زده از شالم زد و از خودش جدام کرد. نگاه بی قرارش رو روی تک_تک اجزای صورتم گردوند..
دستم به سمت دستگیره رفت و بازش کرد. پشتم رو بهش کردم و هر دو پام رو از ماشین خارج کردم.
به آرومی خارج شدم و دوباره به سمتش برگشتم. آخرین نگاهم رو با لبخند تلخی حواله ش کردم و در رو بستم. صدای جیغ لاستیک ها که توی کوچه پیچید نشون می داد حال خوبی نداره.
چشم هام بیش از اندازه می سوخت و به خاطر گریه ای که کرده بودم صورتم فوق العاده قرمز و یخ زده بود. به سمت خونه پا تند کردم و زنگ رو فشار دادم.
romangram.com | @romangram_com