#ساده_نیست_پارت_124


قدمی به بیرون برداشتم و در رو پشت سرم بستم. جلوش که رسیدم نگاهش رو به چشم هام دوخت و لب زد: سلام!

لبم رو گاز گرفتم و سر پایین انداختم و به معنای سلام بالا و پایینش کردم. کافیه یک کلمه حرف بزنم تا مثل باروت منفجر شم، نه از عصبانیت، می ترسم گریه کنم. لبخند تلخی زد آروم گفت: صدات رو ازم دریغ کردی، نگاهت رو نکن!

چکید، نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم. بدون اجازه باریدن گرفت و همین راه عبوری شد برای بقیه ی اشک ها. دستی به موهای خوش حالتش کشید و قدمی به عقب برداشت.

وقتی قشنگ زیر لبی حرف هاش رو زد و من چیزی نفهمیدم در ماشین رو برام باز کرد و با دست دراز شده اشاره کرد تا روی صندلی بشینم. بدون بلند کردن سرم، قدم های نا میزونم رو به سمت ماشین برداشتم و به آرومی سوار شدم.

در که بسته شد به سرعت دستی به چشم های خیسم کشیدم و با صدا دماغم رو بالا کشیدم تا جلوش این کار رو انجام ندم. در راننده باز شد و کنارم جا گرفت.

دوباره سر من بود که توی یقه ام فرو رفت، ماشین با تک استارتی روشن شد و به سرعت حرکت کرد.

خیابون ها رو بی هدف طی می کرد، با سرعت. این من بودم که ترسیده جرئت بالا آوردن سرم رو نداشتم و گردن دردناکم سوز گرفته بود.

چرا دارم خودمون رو عذاب می‌دم، یک کلمه بگو و خودت رو خلاص کن آوا. بگو دوست دارم تو یه کاری کن.

سرم رو با تردید بالا آوردم و به نیم رخ جذابش دوختم.

-کارن؟!

نیمچه لبخندی روی لبش نشست و نگاه دلتنگش از خیابون کنده شد و به چشم های من دوخت.

-جان دل کارن؟ کارن بمیره واسه این صدا کردن هات. چرا صدات بغض داره عزیزم؟

تا این حرف از دهنش خارج شد بی حرف اشک هام سرازیر شد. نمی خواستم سبک جلوه کنم، اما دست خودم نبود. اشک هام نیازی به مجوز من نداشتن، خودشون می اومدن و من رو بیشتر از قبل شرمنده می کردن.

ماشین به کناری هدایت شد و این من بودم که بی هوا توی آغوشی فرو رفتم. لبخند تلخی زدم و پیراهنش رو چنگ زدم. دل تنگتم کارن، دلتنگم تا کنارت باشم. هق_هقم رو توی آغوشش خفه کردم.

فقط آروم_آروم اشک ریختم و پیرهنش رو بیش از پیش خیس. دستش نوازشگر از روی شال به حرکت در اومد و صدای مهربونش کنار گوشم بلند شد:

-گریه کن خانومی، راحت گریه کن. کارن هست، پشتته.

با حرفش هق_هقم اوج گرفت و بیشتر از پیش خودم رو به سینه اش چسبوندم. مثل بچه ای شدم که مادرش ولش کرده و حالا به یه آغوش احتیاج داره.

کمی که آروم شدم، خودم رو عقب کشیدم که دستش رو از دورم باز کرد. خیلی دوست دارم توی اون آغوش بمونم اما حرف هام نا گفته می مونه.

سرم رو به پشتی ماشین تکیه دادم و شروع کردم به گفتن، از راضی نبودن های مامان، از غر زدن هاش، از دلیل نیاوردن هاش و در آخر از دلیل اینکه اون روز بهش گفتم خانوم تو نیستم.

romangram.com | @romangram_com