#ساده_نیست_پارت_123
چهره بابا با لبخند خسته ای نمایان شد. چرا چند وقته بابا زیاد خونه است؟
-آوا؟
به آرومی از جام بلند شدم و به تاج تخت تکیه دادم.
-بله بابا؟
نگاه نگرانش رو به چشم هام دوخت و قدمی به داخل اتاق برداشت.
-آوای بابا چرا ناراحته؟
نمی خواستم حرکت بدی ازم سر بزنه اما این سوال مسخره ترین سوال دنیا برای منی بود که این روز ها هیچیم مثل آدمیزاد نبود. پوزخندی زدم و نگاهم رو به دست های مشت شده ی روی تختم دوختم.
-آوا، کارن پایین منتظره و میخواد باهات حرف بزنه. مثل اینکه جواب تلفن هاش رو نمی دی، از من خواست که اجازه بدم چند ساعت بری بیرون.
بدون توجه به حرف بابا نگاهم به سمت پنجره کشیده شد. الان اون پایین منتظر منه؟ منه بی معرفت؟ با پایین رفتن تخت نگاهم رو به صورت بابا دوختم.
-ببین آوا جان. اون پسر نمی تونه اینجا بمونه تا بفهمه قراره کی مادرت راضی شه. پدر و مادرش برگشتن تهران و خودش هم باید برگرده سر کارش. اگه مادرت رو راضی کردی که هیچ اگه نه تکلیفت رو با خودت مشخص کن. اون پسر بازیچه نیست!
تلخ خندی که روی لبم نشست افتضاح بود. این یعنی بابا به جای دلسوزوندن برای من، برای کارنی نگران بود که اینجا به خاطر من معطل می شه!
باید بگم، باید به کارن بگم تا اون هم فکر چاره ای بکنه. تا اون هم کمک کنه بهم برسیم. از جام بلند شدم و به سمت کمد لباس هام رفتم. بابا که دید می خوام لباس بپوشم بی حرف از اتاق خارج شد.
شلواری که از کمد برداشته بودم رو ول کردم و به آینه و تصویر دختر درون آینه خیره شدم. چقدر صورت همیشه خندونم ناراحت می زنه این روزها.
کنار پنجره وایستادم و نگاه رو به کارن بی هدف قدم زنون دوختم. چقدر دلم برات تنگ شده کارن. حالا که می بینمت می فهمم چقدر دلتنگتم، حالا می فهمم چقدر دلم می خواد بگی خانومم. آهی کشیدم و زمزمه وار گفتم: حالا می فهمم می ترسم از نبودت!
چشم هایی رو که به خاطر هاله ی اشک، دیدم رو تار کرده بود از کارن گرفتم و هرچی دم دستم اومد رو پوشیدم و با عجله از اتاق بیرون زدم.
بابا روی مبل منتظر نشسته بود، با دیدنم لبخندی زد و از جا بلند شد. کنارم وایستاد و دستی به صورتم کشید.
-می دونم دختر من بهترین انتخاب رو می کنه! برو عزیزم، خدا به همراهت.
با لبخند مسخره ای که روی لبم نشونده بودم خداحافظی آرومی زمزمه کردم و از خونه بیرون رفتم. کتونی های مشکی رنگم رو پا کردم و بدون بستن بند لخ_لخ کنان به سمت ورودی دوویدم.
در رو که باز کردم کارن قدم زنون از حرکت وایستاد و نگاهم کرد. چشم های خوشرنگش دل نگرون بود، دلخور بود و دلتنگ.
romangram.com | @romangram_com