#ساده_نیست_پارت_122


نتونستم سنگینی حرف های مامان رو تحمل کنم. از اتاقشون زدم بیرون و وارد اتاق خودم شدم.

صدای زنگ گوشی توی اتاق می پیچید و من نمی تونستم جواب کارن رو بدم. نمی تونستم بگم نه!

صدای زنگ قطع شد و صدای پیامک اومد. تکیه از در گرفتم و به سمت تخت حمله ور شدم. صداش رو نمی تونستم بشنوم، پیام هاش رو که می تونم بخونم!

کارن: خانوم خوشگلم نمی خواد جوابم رو بده؟

پیام پشت پیام، این رو خوندم که بعدی اومد.

- آوا عزیزم چی شده؟

- دارم کم کم نگرانت می شم.

- آوا جوابم رو نمی دی؟

- خانوم کوچولو؟ یک هفته س نه جواب پیام هام رو می دی نه تلفن هایی که می زنم. بیرون هم که نرفتی.

لبخندی روی لبم نشست. اونقدر تلخ که دهنم مزه ی زهرمار گرفت. یک هفته س که از خواستگاریش گذشته، یک هفته اس که خونه حکم زندون رو برام داره.

یک هفته س خواب و خوراک ندارم. یکسره جنگ و دعوا با مامانی که هنوز نفهمیدم چرا مصررانه می‌گه نه.

دلم ضعف می ره واسه ی خانومم گفتن هاش. دیگه تحمل مامان رو ندارم، بابا هم هیچ کمکی به حال و روزم نمی کنه. انگار خودش رو از میدون جنگ دور کرده و فقط از پشت این حاله، غمگین بهمون خیره شده.

تحمل ندارم دیگه، هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر زود خسته شم. برای رسوندن مقدمه ای به کارن تایپ کردم.

- من خانوم تو نیستم.

پشت بندش تا پیام رفت، از طرفش پیامی اومد.

- یعنی چی؟ می خواستی بگم خانومم تا همین رو بگی؟

آهی کشیدم و زیر لب گفتم:

- آره حتما، منی که هنوزم دلم قنج می ره برای خانومم گفت هات می خوام یه مسئله پیش بیاد تا بگم دیگه نگی؟ چه دروغ مزخرفی!

با صدای تقه ای که به در خورد چشم از سقف سفید رنگم گرفتم و به دری دوختم که دستگیره ش بدون بفرمایید من به سمت پایین کشیده و باز شد.

romangram.com | @romangram_com