#ساده_نیست_پارت_121


بدون نگاه به چشم هاش سری به معنای آره تکون دادم. دستش از زیر چونه ام رها شد و جلوش روی میز قرار گرفت.

- من دخالتی نمی کنم. به این ازدواج راضیم؛ اما راضی کردن مامانت با خودت!

دلخور نگاهم رو به چشم های بابا دوختم.

- اما...

سری به معنای نه تکون داد.

- اگه واقعا کارن رو دوست داری باید بتونی از پس مامان لجبازت بر بیای!

سر پایین انداختم و یه قلوپ از چای رو قورت دادم. باید مامان رو راضی کنم. من می تونم!

***

کلافه سر بالا گرفتم و غریدم:

- مامان!

اخم غلیظی روی پیشونیش نشست.

- حرف من همینه آوا، می خوای بخواه نمی خوای هم قید مادر و پدرت رو بزن.

حالا نوبت من بود که اخم کنم.

- بابا راضیه!

پوزخندی زد و روی تخت دو نفره شون نشست.

- پس با کمک همون بابای راضیت برو ازدواج کن، ولی دیگه نبینم سمت من بیای.

دستی به سرم که گیج می رفت گرفتم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. پر بغض نالیدم:

- یه مشکل بگو ازش تا راضی شم.

بدون ذره ای ناراحتی از به وجود اومدن حال من گفت: بالاتر از این که مامانت راضی نیست؟

romangram.com | @romangram_com