#ساده_نیست_پارت_120
سرم رو بین دست هام گرفتم و زیر لب غریدم: آخه چه مشکلی داره؟ چرا مامان پاش رو توی یه کاسه کرده که نه؟
دستی به مبل گرفتم و بلند شدم، به سمت اتاقم رفتم و روی تخت نشستم. صدای پیام گوشی نگاهم رو به صفحه ی چشمک زنش دوخت.
کارن: خانومم کی بله می ده؟
چشمم رو بستم و روی تخت دراز کش شدم. وای کارن وای! الان نگو خانومم. ظرفیتم پره، بگی دلم پر می کشه بهت بگم بیا فرار کنیم.
هنذفری رو توی گوشم فرو کردم و سعی کردم با گوش سپردن به آهنگ های مورد علاقه ام آرامش پیدا کنم.
...
با صدای زنگ گوشی، چشم باز کردم. دست دراز کردم از پای تخت برش داشتم و نگاهی به صفحه اش کردم. کارن!
چشم بستم و هنذفری رو از گوشم کشیدم تا صدای زنگ بیشتر از این روی مخم رژه نره. گوشی رو روی تخت ولو کردم و به سمت روشویی رفتم.
آبی به صورت بی حالم پاشیدم. حالا می فهمم چرا استرس داشتم؛ درسته. این زندگی در هر صورت روی خوشش رو بهم نشون نداده. همش توی اوج خوشحالی یه زد حالی می زنه.
از اتاق خارج شدم و بیرون رفتم. بالاخره که چی؟ باید مامان رو راضی کنم. با دیدن بابا توی آشپزخونه که زل زده به دیوار روبه رو و در حال خوردن چایی بود، سلام آرومی دادم. سر چرخوند و مهربون نگاهم کرد.
- سلام دختر بابا. چایی بریز بیا حرف بزنیم.
سری تکون دادم و ماگ مخصوصم رو از کناره ی سینک برداشتم. پر از چایی کردم و کنار بابا روی صندلی های میز ناهار خوری نشستم.
بی حرف نگاهم رو به بخاری که از چای خارج می شد دوختم. صدای بابا بلند شد.
- آوا؟!
سر بالا گرفتم و مظلوم به بابا نگاه کردم.
- جانم بابا؟
لبخندی روی لبش نقش بست و گفت: دوستش داری؟
سر پایین انداختم. اونقدری با بابا صمیمی نبودم که بتونم همچین چیزی رو بگم. دست دراز شده ش، زیر چونه م قرار گرفت و سرم رو بالا آورد.
- آوا؟ خجالت نکش. آره؟
romangram.com | @romangram_com