#ساده_نیست_پارت_119


لبخندی زدم و کمی به جلو خم شدم. آروم گفتم: این یعنی پایان رسمی ماجراهای پلیسی و شروعی عاشقانه؟

ابرویی بالا انداخت و مهربون دماغم رو کشید و گفت: برای تو آره اما من هنوز هم ماموریت به پستم می خوره.

سری کج کردم تا خر شه و من رو هم توی بقیه ماموریت ها راه بده، انگاری فهمید که اخمی غلیظ چهره اش رو پوشوند.

-فکرش هم نکن آوا!

اخمی کردم و چشم غره ای بهش رفتم. دست به سینه روم رو به سمت پنجره برگردوندم که دستش روی شونه ام قرار گرفت.

-عه، خانومم. قهر؟

دوباره چپکی نگاهش کردم و دلم برای کلماتش ضعف رفت.

تحملم تموم شد و با جیغ گفتم: یعنی چی مامان؟

اخمی کرد و پوزخندی زد.

- دستت درد نکنه آوا، به خاطر یه پسر سر مادرت داد زدی.

اخمی کردم و کلافه دستی به موهای بلندم کشیدم. این یعنی اوج بدبختی!

- مادر من، عزیز من. مگه این پسر چش و چالش کج و کوله است؟ چی کم داره که نمی‌زاری جواب مثبت بدم؟

ابرویی بالا انداخت و رو به بابا که روی مبل نشسته بود و کلافه به دعوای ما نگاه می کرد گفت: ببینش رضا! خدایی ببینش. می خواسته جواب مثبت هم بده!

بابا از جاش بلند شد و دستش رو دور کمر مامان حلقه کرد.

- مگه چه اشکالی داره عزیزم؟ تو که بهتر می دونی وقتی آوا بدون جار و جنجال اجازه می‌ده خواستگار بیاد یعنی دوسش داره.

مامان دستی به صورتش کشید و حرفی نزد و این حرکت اوج عصبانیتش رو می رسوند. با این حال کم نیاوردم و آروم گفتم: مامان یه اشکال بیار تا من به این پسر بگم نه.

حرصی دستش رو بالا آورد و گفت: واخ آوا!

لب گزیدم و روی مبل نشستم. خوب می دونستم وقتی مامان آخ و وای رو قاطی می کنه و واخ تحویلت بده یعنی اگه یک کلمه ی دیگه حرف بزنی باید منتظر پاشیده شدن گدازه های آتیشش باشی.

بابا رو به چهره ی ناراحتم چشمی باز و بسته کرد و مامان رو به سمت اتاق هدایت کرد. مگه بابا از پس مامان بر بیاد!

romangram.com | @romangram_com