#ساده_نیست_پارت_126


جامون برعکس شده، یه هفته ای می شه که دیگه کارن بهم زنگ نمی زنه. یه هفته ای شده که پا از اتاق بیرون نذاشتم، غر_غر های مامان کمتر شده یا دلش به حالم سوخته که دیگه به جونم غر نمی زنه رو نمی دونم.

فضای خونه برام خفقان آوره، تحملش رو ندارم. دلم آغوش کارنی رو می خواد که آخرین لحظه بد وابسته ام کرده.

دوباره دستم روی اسمش لغزید و صدای مشترک مورد نظر خاموش می باشد خنجری شد روی قلب شکسته م.

طاقت ندارم، دیگه تحملم تموم شد. حتما بابا می‌دونه کجاست! از روی تخت پریدم و از اتاق خارج شدم.

انقدری روی تخت دراز کش بودم که حالا پاهام قدرت راه رفتن نداشت. با حالی نزار خودم رو به اتاق کار بابا رسوندم و با انگشت هام صدای در رو در آوردم. بفرمایید بابا که توی گوشم پیچید دلیلی شد برای حالی خراب!

صداش گرفته تر از هر وقتیه. وارد شدم که نگاهش روی صورتم نشست. می خواست با دیدنم لبخند بزنه اما انگار جونی برای کش اومدن نداشتن. بی هوا گفتم: بابا کارن کجاست؟

آب دهنش رو قورت داد و رو ازم گرفت و از جاش بلند شد. به سمت پنجره ی اتاقش رفت و تکیه زده به دیوار گفت:

-نمی دونم!

عصبی صدام اوج گرفت:

-یعنی چی نمی دونم بابا؟ تو بهتر از هرکسی می دونی. کارن من کو؟

غمگین چرخید سمتم، چشم هاش غم داشت. خیلی زیاد! دلم پیچ خورد که کارن رو برای خودم حساب کردم و همین شد دلیلی برای ریزش همدم این روز هام.

با دست اشکم رو گرفتم و چشم هام رو باز و بسته کردم تا تاریش از بین بره.

با هق_هق گفتم: بابا؟ کارن کجاست؟

دستی به موهاش کشید و خیلی آروم لب زد:

-رفت!

آروم بود اما شنیدم، توی گوشم زنگ زد و همون آوای آروم بلند و بلند تر شد. رفت؟ به همین سادگی؟ اون همه چیز من شده بود، چه جوری رفت؟

سرم گیج رفت و چشم هام تار شد، تلو_تلو خوران توجه بابا رو جلب کردم و دقیقا لحظه ی آخر افتادنم توی آغوش بابا فرو رفتم.

***

"یک ماه بعد"

romangram.com | @romangram_com