#ساده_نیست_پارت_115


نگاهم زوم مامانی شد که با دهنی باز و چشم های ناباور به کارن خیره بود. وا مگه مامان کارن رو می شناسه؟ چرا این ریختی نگاهش می کنه؟ کارن اما بی توجه به مامان اول دستی به بابا داد و بعد لبخندی به مامان زد و حال و احوال کرد اما انگاری مامان ما بدجور توی شوک بود که فقط به تکون دادن سری اکتفا کرد.

کارن با ببخشیدی از کنار مامان گذشت و کنار مامان و باباش قرار گرفت اما زیر چشمی مدام این ور و اون ور رو می پایید.

آخی الهی، دنبال من می گرده. لبخند بدجنسی زدم و خوشحال از اینکه من می بینمش و اون نه دستی به هم کوبیدم که صدای بدی ایجاد کرد و همه ی نگاه ها به سمت آشپزخونه کشیده شد. قبل از اینکه ضایع بشم، سریع نشستم و لب گزیدم.

وایی آوا! وایی. چی کار کردی؟ آخه تو دو دقیقه کنترل نداری؟ دست چرا می زنی؟ دستی به صورتم کشیدم و فحشی زیر لب نثار خودم و سوتی هام کردم.

با ورود مامان به آشپزخونه نگاهم قفل نگاه عصبیش شد. از جا پریدم که اخمی کرد و زیر لب با آروم ترین لحن ممکن گفت: نگفته بودی عاشق یه پسره ی دزد شدی، بابات چه جوری قبول کرده این بیاد خونه؟

تک خنده ای کردم که حرصی نگاهم کرد.

-مامان من، عزیز من. این پسره پلیسه.

ابرویی بالا انداخت که ادامه دادم.

-فقط برای ماموریت خودش رو خلافکار معرفی کرده بوده و من هنوز ماجرای اینکه چرا اومد خونمون رو کشف نکردم، ولی شما بدون که این پلیسه.

مامان با دست به گونه اش چنگ زد و متعجب گفت: دروغ می گی؟ شوخیه دیگه؟ یعنی هرچی حرص خورده بودم کشک بود؟

خنده ی آرومی کردم. الان مامان به این فکر نمی کنه که همین آقا پلیسه اومده خواستگاریم. به این فکر می کنه که زمانی کارن خونه ی ما بوده و مامانم کلی حرص خورده. هی خدا!

سینی چای رو به دستم داد و همون طور که به سمت حال می رفت گفت: تا صدات نکردم نیای، باز دوباره هم از ذوق دست هات رو بهم نکوبی آبرومون رو ببری.

لبخند دندون نمایی زدم و سرم رو کمی کج کردم.

-صداش اومد؟

چپ چپ نگاهم کرد و بی حرف رفت. آخی الان خواستگاری منه جدا؟ اونم کسی که دوسم داره و دوسش دارم.

واو مثل این عاشق معشوق ها. وایی آوا، زده به سرت. دیوونه که بودی هیچ الان حضور یار هم شد دلیل اضافه ای که دیوونه تر شی.

ولی مگه عاشق ها به سختی بهم نمی رسن؟ چرا من و کارن زود بهم رسیدیم؟ خب نیازی به فکر نبود؛ همچینم به هم نرسیدیم. هین؛ نکنه ماجرا قراره از اینجا شروع شه؟

با افکار پریشون روی صندلی میز ناهار خوری نشستم. آرنجم رو روی میز قرار دادم و تکیه گاهی برای چونه م کردم.

ای بابا، چرا مامان صدام نمی کنه؟ نگاهی به ساعت آشپزخونه انداختم. نه خدایی یه ربع گذشته، زشت نی گلوشون خشک باشه؟ مامان صدام نمی کنه بذار من عروس خود شیرین شم.

romangram.com | @romangram_com