#ساده_نیست_پارت_114


-عالیه عزیزم.

ناگهان چشم هاش رو حاله ای از اشک پوشوند. سرش رو پایین انداخت تا تک دخترش متوجه حال دگرگونش نشه. آخ مامان، نکن. دلم نمیاد بهش بله بگم.

آب دهنش رو قورت داد و به سختی سرش رو بالا گرفت تا نگاهم کنه.

-خوشگل مامان، بیا پایین. الان می رسن!

باشه ی آرومی گفتم و بعد از رفتن مامان آخرین نگاهم رو حواله ی آینه کردم. همه چی خوبه جز دلشوره ای که عین بختک افتاده به جونم و مسبب تمام پریشونی های الانمه.

با حرکت دست موهایی که از زیر شالم بیرون زده بود رو کمی به داخل هدایت کردم و بعد با نفس عمیقی از اتاق خارج شدم.

بابا با دیدنم لبخند مهربونی زد و به کنار دستش، روی مبل های قهوه ای رنگ و مجلسی خونه اشاره کرد تا بشینم. کنارش جا گرفتم و بدون حرف به در و دیوار زل زدم تا بلکه حالم بهتر شه، اما بدجور دلشوره داشتم. مسبب حال الانم رو درک نمی کردم. باز چه اتفاقی قراره عین کنه بچسبه به زندگیم که این ریختی شدم؟

با صدای زنگ در، بی هوا از روی مبل پریدم که باعث چشم غره مامان و چپ چپ نگاه کردن های بابا شد.

لبخند دندون نمایی زدم و دستی به شالم کشیدم. ای بابا، خدایا خودت مدد برسون چرا من اینجوری شدم؟ تا حالا کم خواستگار نداشتم که بگم چون اولیشه این ریختیم.

بابا به سمت آیفون رفت و در رو باز کرد. آب دهنم رو قورت دادم که مامان بازوم رو کشید و به سمت آشپزخونه هدایتم کرد.

-نکنه می خوای همین جا وایستی؟ برو توی آشپزخونه ببینم.

پشت اپن و دیواری که حصاری درست می کرد برای پنهان موندن من از دید جمع اما راهی بس خوب برای اینکه ببینمشون قرار گرفتم.

شدم عین این دزد ها، نه پلنگ. آره پلنگ بهتره، مثل پلنگی که در کمین خوراکشه. وایی آوا، خل شدی؟ پلنگ چیه؟ خوراکش چیه؟

با صدای سلام و احوال پرسی ها بیخیال افکار مزخرفم شدم و دهنم رو بستم تا یه موقعی سوتی ندم. اولین نفری که وارد شد مردی بی نهایت شبیه کارن بود، با این تفاوت که چشم هاش مشکی بود و بین موهای به رنگ شبش چندین تار خاکستری پیدا می شد.

با این حال قیافه ای بس مهربون داشت. بعد سلام و احوال پرسی با بابا و مامان گوشه ای منتظر بقیه وایستاد. نفر بعدی خانومی کاملا متفاوت از کارن بود، قیافه اش برعکس کارن غربی بود.

چشم هاش رنگ چشم های کارن و لب و دهنی نازک و ابروهای باریک اما زیبای قهوه ای داشت، موهای طلاییش کمی از زیر شال قهوه ای رنگش بیرون زده بود.

اون هم مثل پدرش چهره مهربونی داشت. پس با این حساب کارن قیافه اش به پدرش رفته و چشم هاش به مادرش.

با وارد شدن دست گل بزرگی که پشت سرش کله کارن دنبال مقدار جایی می گشت تا راه رو پیدا کنه و با مخ سقوط نکنه، بابا لبخندی زد و دست گل رو ازش گرفت تا بتونه کمی خودش رو نشون بده.

آخه اون همه گل رز قرمز رنگ رو می خوام چیکار کنم که این برداشته آورده؟ هی مهم نیست که مهم روی گل خودشه. هین چی می گی آوا؟

romangram.com | @romangram_com