#ساده_نیست_پارت_113
-کارن راست می گی؟ یعنی ما بیایم. تو زن می گیری؟
سری تکون دادم و گفتم: شما بیاین، انشالله که بدن.
نچ نچش از اون ور خط بلند شد:
-اونا که به پسر شلخته من نمی دن. ولی خوشحالمون کردی.
قبل از اینکه بحث خداحافظی رو پیش بکشه سریع گفتم:
-عه، بابا همین الان باید راه بیوفتین، شب باید خونه اشون باشیم.
و باز مجددا این صدای داد پر تعجب بابا بود که تا ده فرسخ اون ور تر به گوش می رسید.
-کارن؟! پسر نه به اون موقع که خودمون رو به آب و آتیش زدیم تو زن بگیری و نگرفتی، نه به حالا که کله سحر زنگ زدی می گی می خوام زن بگیرم لنگ ظهرهم می گی، شب خواستگاریه؟
لبخند دندون نمایی کنج لبم نشست که گفت: من و مادرت خوشبختیت رو می خوایم. خانواده مطمئنیه دیگه؟ من به تصمیم پسرم اطمینان دارم.
لبخندی از سر این اعتماد بزرگ زدم و گفتم: آره بابا جان، دختر سرهنگه!
-دیگه توجه فراوونی به، باشه یک ساعت دیگه خودمون رو بین مسافرهای هواپیما با پارتی جا می کنیم و سریعا به مقصد می رسیم، نکردم و بعد خداحافظی دستی به سر و صورتم کشیدم.
خیالم از مامان و بابا راحت شد، حالا فقط می مونه یه تیپ و قیافه خودم که بهش برسم و شب که انشاا... مقبول واقع شم.
(آوا)
با پوشیدن شومیز سفید به همراه شلوار لی آبی کمرنگی، جلوی آینه رفتم تا کمی به صورت رنگ پریده ام رنگ و لعاب ببخشم.
دستم رو به کرم مخصوصم آغشته کردم و با ضربه های آروم به صورتم زدم تا کمی بهتر شه.
رژ قهوه ای مایل به قرمزم رو به لب هام مالیدم و شال آبی آسمونیم رو سر کردم. خوبه، بدک نشد. خدا رحم کرد کلا سفید نپوشیدم و اگر نه الان با ارواح خبیسه اشتباه گرفته می شدم.
صندل های پاشنه بلندم رو از کنار اتاق برداشتم و پا کردم. با صدای تقه ای که به در خورد نگاه ناآرومم رو به مامانی دوختم که با لبخند نظاره گرم بود.
دستی به لباسم کشیدم و سعی کردم صافش کنم، در همون حال لب باز کردم و گفتم: چطوره؟
لبخند روی لبش بیشتر کش اومد و به چشم هام زل زد.
romangram.com | @romangram_com