#ساده_نیست_پارت_112
و بعد صدای بوق بود که توی گوشم پیچید، گوشی رو پایین آوردم و متعجب خیره به صفحه روشنش که نشون از تموم شدن مکالمه می داد شدم.
جدی قطع کردن؟ ای بابا اون موقع که خودم رو می کشتم زن نگیرم که اگه مثل الان زنگ می زدم با کله می اومدن، حالا که می خوام می گن خواب دیدی خیر باشه؟ خدایا خودت مددی برسون. الان من چیکار کنم؟
نگاهی به ساعت گوشی انداختم و با چشم های گرد شده به ساعت پنج و چهل دقیقه خیره شدم. جانم؟ کی ساعت پنج صبح شد؟ چه زود گذشت!
خسته و کوفته به سمت تک اتاق خونه رفتم و بدون عوض کردن لباس خودم رو پرت کردم روش که به غیر از قیژ_قیژ تخت صدای آخم هم بلند شد.
اخمی کردم و دست چپم رو روی دست تیر خورده ام گذاشتم تا بلکه دردش کم شه، هنوز به تیر خوردن عادت ندارم. منم هیچیم مثل آدمیزاد نیست، توی اون موقعیت باید خواستگاری می کردم آخه؟
دستم رو به حال خودش ول کردم و گوشی به دست شروع کردم پیام دادن به بابای محترم.
پدر گرامی، با عرض سلام. ببخشید دیشب از خواب بیدارتون کردم و شما هم جوری رفتار کردین که من واقعا حس کردم پسرتونم. بگذریم! پدرمن، خواب ندیدم جدی می خوام بیاین خواستگاری، بیدار شدین زنگ بزنین.
پسر گلتون که حس پرورشگاهی بودن بهش دست داده، کارن.
لبخندی روی لبم نشست و دستم روی سند لغزید، چشم هام با خیال راحت روی هم نشست و به دعوت خواب پر آرامش شتافتم.
***
با صدای زنگ گوشیم اونم به صورت پیاپی و از اون طرف صدای زنگ تلفن خونه. ترسیده از جام پریدم و گیج و منگ به اسم بابا که روی گوشی خاموش و روشن می شد خیره شدم. الان به بابا جواب بدم یا به تلفن خونه؟ با یادآوری مراسم خواستگاری امشب و خبر نداشتن خانواده گرام دستم روی صفحه گوشی لغزید و گوشی روی شونه ام و سرم تکیه گاهی برای نگه داشتنش شد. همون طور که جواب می دادم به سمت دستشویی اتاق راه افتادم.
-بله؟
صدای داد بابا که توی گوشی پیچید به عمق فاجعه پی بردم و گوشی رو سفت چسبیدم تا از زیر سرم سر نخوره.
-کارن، دروغ می گی؟ دو روزه رفتی ماموریت یا رفتی به وصال یار برسی؟ راستش رو بگو زن گرفتی؟ بچه هم داری؟ چشمم روشن دیگ...
تک خنده ای کردم و پریدم وسط حرفش
-پدر جانم، به خدا نه زن گرفتم و نه به وصال یار رسیدم. بچه هم هنوز حالا حالا ها مونده. شما اول بیاین خواستگاری من بعد قول می دم نوه هم براتون بیارم.
صدای داد بابا از اون ور خط و لبخند دندون نمای من توی آینه ی روشویی همه نشون می داد اگه بابا کنار دستم بود صد در صد گوشم و می پیچوند تا دفعه بعدی انقدر رک و رو راست حرف نزنم.
-پسره ی بی حیا!
خنده ی بلندی از تصورات درستم کردم که خنده بابا هم توی گوشم پیچید:
romangram.com | @romangram_com