#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_94
نگاهش آرومت تر میشه و صداش کمتر
- من که بهتون گفتم دیگه مشکلی نیست ، آقای مهندسم اومدن ، دیگه نگران نباشید .
با چشمهای سرخش داشت به دهن احمدی نگاه میکرد ، احمدی حرف هاش تموم شده بود ولی روژان هنوز داشت به اون نگاه میکرد . انگار داشت حرفاشو هضم میکرد . حالا که آرومتر شده بود تازه تونستم درست و حسابی ببینمش .
یه شلوار ورزشی به یه صندل مشکی پاش کرده بود یه شنل و شال مشکی . بند های شنل باز و بلوز آبی که پوشیده کاملا مشخصه ..
صورتش میون وهای مشکی که دورش پخش شده و لباس های مشکی که پوشیده رنگ پردیه تر به نظر می یاد . خیره میشم به صورتش ، نگاهش سمت منه . داریم به هم نگاه میکنیم .
انگار که من زودتر از اون شناختم ، خودش بود همون دختری که چند وقت پیش تو لابی دیده بودم . ولی نمی تونستم باور کنم ، اون دختری که اون روز دیدم همون خون بس باشه . باورش سخت بود ، دختری که روبرو ایستاده زیبا بود ،، هیکل زیبایی داشت و اصلا شبیه چیزی نبود که فکر میکرد . احساس میکنم زیر لب حرفی میزنه ولی دورم ازش تا بفهمم چی میگه . دستش رفت سمت سرش و داشت می یوفتاد زمین که فوری خودمو بهش رسوندم و سعی کردم کمکش کنم تا بتونه رو پاهاش وایستاه . ایستادن جایز نبود . می تونستم بعدا راجع به اینکه چه جوریه فکر کنم الان احتیاج به کمک داره .
- آقای مهندس می خواید زنگ بزنم به اورژانس .
نگاهش میکنم ، معلوم بود خودشو به زور سرپا نگه داشته .
- نه نیاز نیست در آپارتمان و باز کردید ؟
- بله
کمکش میکنم تا بریم سمت آسانسور . آروم بود ، نمی تونست درست راه بره . می دونستم خیلی ترسیده بود . اشتباه کردم دیر اومده بودم ، اصلا حواسم به ساعت نبود و یادش نبودم که خونه تنهاست .
اصلا فکرشو نمیکردم که یه همچین مشکلی تو این مجتمع بیوفته ، با اینهمه امنیتی که حرفشو میرنن این مشکل پیش اومده بود .
میریمم تو آسانسور و احمدی دکمه رو میزنه و در بسته میشه . از آینه اسانسور نگتهش میکنم چشماشو بسته بود و خیلی بی حال بود . مژه های بلندش رو هم افتاده بودنند و صورت بی حالی داشت . دو دقیقه بعد رد آسانسور باز میشه . دستشو محکم تر میگیرم تا بریم بیرون . در خونه باز میرم سمت در و با پشت پام در و میبندم .
معطل نمی کنم و یه راست می برمش رو کاناپه و می نشونمش و میرم تا یه لیوان آب براش بیارم . دستاش سردش نشون فشار پایینش بود . یکم قند تو لیوان می ریزم و می برم براش . سرشو به پشت تکیه داده و هنوز چشماش بسته است . کنارش می شینم
- بیا اینو بخور
romangram.com | @romangram_com