#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_89
واسه آرمان خوشحال بود و به خاطر انتخابی که کرده بود بهش تبریک گفتم اون دو تا خیلی به هم می یومدن .
آرمان یه انتخاب خوب کرده بود واسه آیندش ، واسه تمام لحظات زندگیش .
آینده ... آینده من و بهار چی میشه . خوشحال بودم که بهار و داشتم ولی اگه یکم ، فقط یه کم اخلاقشو عوض میکرد خوب بود .
تا الان به این فکر نکرده بود که بهار عوض بشه اما با دیدن هستی نظرم عوض شد . من بهار و زیبایشو واسه خودم میخواستم و نمی خواستم کس دیگه ای این زیبایی رو ببینه . دوست داشتم با افتخار به همه معرفیش کنم ولی خوب ، بهار تو یه خانواده ای بزرگ شده بود که این جور زندگی کردن و این جور گشتن عادی بود ولی واسه خاندان من نه کاملا غیر عادی بود .
روژان
همین که در و زدند سر جام سیخ نشستم . کی بود این موقع زنگ خونه رو میزد . چند ثانیه طول کشید تا تونستم موقعیتمو تشخص بدم و بدون اینکه تلوزیون و خاموش کنم میدوم سمت اتاقم .
صدای پا و بعد بسته شدن در اتاق و میشنوم .
لپ تاب و برمیدارم میشینم پشت در و بهش تکیه میدم و با لپ تابم کار میکنم تا سرم مشغول بشه و اونقدر نشستم که گردنم درد گرفت ولی انگار خیال بیرون رفتن نداشت . از روزی که دایه رفته ، خیلی می ترسم ، مگه میشه تا الان با هم روبرو نشده باشیم ، حالا که شده چون من همش دارم فرار میکنم ، حالا فرقی نمیکنم که دایه مدام غر بزنه که یعنی چی ؟ شوهرت و هزار تا حرف دیگه که تا الان از دایه شنیدیم .
خوب شوهرم بود که بود . مگه اون موقعی که به زور و اجبار خون زنش شدم ، نظرم براشون مهم بود که الان میخواستن واسش زن باشم و زن زندگیش . دلم نمی سوزه واسه اون ، یکی رو داره که واسش زن باشه . دایه هم از همین ناراحت بود ، نمی خواست یه غریبه وارد خاندان بشه مخصوصا اون دختر با اون شکل و قیافه .
اون روز که اومده بود گستاخ بود ، خیلی زیاد . یه جوری نگاهم میکرده که انگار هوو اومده بودم سرش ،خوبه زنش نبود که اونقدر احساس مالکیت میکرد . تو دلم یکم خوشحال بودم که حرص میخورد نه اینکه خوشحال باشم که شدم زن اون ، نه ولی این دختره حرص میخورد خوب بود .
از من بزرگتر بود . دو تیکه از موهای روشنشو از دو طرف شالش گذاشته بود بیرون و آرایش زیادی داشت . نه که خوشگل نبود ، بود ولی یه جوری بود .
romangram.com | @romangram_com