#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_88
پشت چراغ قرمز گوشی رو برمیدارم و پیامی که اومده بود رو باز میکنم .
آرمان پیغام داده بود :
- قرارمون شد ساعت 5/9 تو رستوران .
اوکی براش می فرستم و همزمان چراغ سبز میشه و راه می یوفتم سمت خونه .
مهمون ویژه آرمان دوست دخترش بود ، هستی ...
تازه باهاش آشنا شده بود و خیلی ازش خوشش می یومد . از لابلای حرف هایی که میزد مشخص بود که قصدش جدیه . آرمان شخصیت خوب و جدی داشت . و مطمعن بودم که میتونه مردی باشه که هر دختری می تونه بهش تکیه کنه .
قبل از اینکه با کلید در و باز کنم زنگ زدم . ممکن بود تو پذیرایی یا آشپزخونه باشه و نمی خواستم معذب بشه . چند دقیقه صبر میکنم و بعد کلید می ندازم و در و باز میکنم . کسی تو پذیرایی نیست ولی تلوزیون روشن . از فکر اینکه داشته تلوزیون نگاه میکرد و با اومدن من رفته تو اتاقش خنده می یاد رو لبم . مثل موش و گربه که دایم از دست هم فرار میکنن .
میرم سمت اتاقم . خوب کاری کردم اول زنگ زدم دوست نداشتم باهاش برخوردی داشته باشم . البته بعضی وقت ها کنجکاو می شدم که ببینم این دختری که چند ماه اومده تو زندگیم چه جور دختری هست ، ولی نه می خواستم و نه با وجود بهار می تونستم به افکار پرو بال بدم و بهش فکر کنم .
یه دوش و یه خواب نیم ساعته سر حالم می یاره و شارژ میشم .
ساعت 5/8 بود که راه افتادم از خونه ، زودتر از خونه اومده بود چون ممکن بود ترافیک باشه ، هر چند عجله ای هم نداشتم . بدون اینکه نیم نگاهی به اتاق اون دختره بندازم میرم سمت در و از خونه می یام بیرون . تو این فکرم که یعنی تا الان کاری نداشته که حتی یه زنگ هم نزده . به دایه گفته بودکه اگه کاری داشت می تونه بهم زنگ بزنه . خوب حتما کاری نداشته دیگه .
هستی دختره فوق العاده خانومی بود که تو همون دقیقه اول فهمیدم چرا آرمان اینقدر شیفتش شده . آرمان با عشق نگاهش میکرد و همونجوری که نگاهش میکرد ما رو به هم معرفی کرد . تیپ خوبی داشت ساده بود ولی در عین ساده بودن زیبا بود .
آرایش زیادی نداشت ولی چیزی که توجه منو جلب کرده طرز بستن روسریش بود که حتی یه تار موهاش بیرون نبود . به نظر من بیشتر از اینکه زیبایش آرمان و جذب کنه خانومیش بود که آرمان و اینقدر شیفته خودش کرده بود .
وقتی هستی و دیدم و یکم رو شخصیتش شناخت پیدا کردم دلم میخواست که حداقل بهارم کمی اینطوری بود . درسته من عاشق بهار بود ولی همه خصوصیاتشو دوست نداشتم . من یه بختیاری بودم با تعصبات خاص بختیاری ها ولی در مقابل بهار همیشه کوتاه می یومدم که اگه کوتاه نمی یومد و بهار یکم موضعشو عوض میکرد می تونستم به خانوادم معرفیش کنم و اون می تونست نظرشونو جلب کنه .
بهار عاشق آرایش کردن و تیپ ها امروزی بود . به روز مانتو می پوشید بالای زانو یه روز مانتو می پوشید تا ساق پاش . یه روز شالشو باز میزاشت یه روز اصلا انگار چیزی سرش نکرده بود .
موهای بلوندشو دوست داشتم ولی فقط واسه خودم ولی بهار همیشه موهاشو به طرز خیلی زیبایی درست میکرد و بیرون میزاشت و از من توقع داشت که حرفی نزنم و بزارم اون هر جور دوست داره بگرده . درسته بهار واقعا دوست داشتنی بود ولی الان که آرمان و هستی رو می بینم ، متوجه می شم که چیزهای دیگه ای هم هست که باید در موردش با بهار حرف بزنم تا اونو آماده کنم تا به خانوادم معرفی کنم . خود بهارم میدونه با وجود اون خون بس کار سختی نیست چون من از اولشم به میر حسین گفتم که من دختره دیگه ای رو دوست دارم و به زودی باهاش ازدواج میکنم و اون حرفی مبنی بر مخالفت نزد .
romangram.com | @romangram_com