#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_248

نه تاج مرواری ، خیلی هم گرسنمونه

عمه توران و می بینم که بلند میشه

-عمه فدات شه ، بلند شو بریم براتون غذا گرم کنم

از مهربونی و لحن شیرینش لبخند می یاد رو لبم .

همه همه زیاد میشه و سامان شروع میکنه به مزه پراکنی .

دست روژان تو دستمه ، سامان با اینکه سعی میکنه جو خونه رو عوض کنه ولی هنوز می بنم بقیه داره یه جوری نگاهمون میکنم . سرمو نزدیک گوش روژان می برم

-گرسنته ؟

نگاهم میکنه ، خیره میشم تو چشماش ، شاید فقط یه لجظه و بعد سرشو تکون میده .

-بریم چیزی بخوریم

-بریم

رو به بقیه می گم

-با اجازه ما بریم یه چیزی بخوریم

میریم سمت آشپزخونه و اجازه میدیم دیگران تا آخیرین لحظه نگاهمون کنند و بعد هر چی خواستند پشت سرمون بگن . اهمیتی نداشت . مهم این بود که منت و روژان با هم وارد این خونه شدیم و الان همه باید بفهمن درسته روژان به عنوان یه عروس خون بس اومد تو خانواده ما ولی الان همسر من بود ، همسر کیاوش بختیاری .

-بیا عمع قوربونت بره ، الان غذا رو می کشم

-مرسی عمع جان ، چره خبرا ، دو هفته پیش اومدم ولی نتونستم ببینموتن


romangram.com | @romangram_com