#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_246
با خنده سرمو تکون میدم
- از دست این پدر تو ، نمی دونم کی می خواد بزرگ بشه
- امیدی ندارم به بزرگ شدنش
پدر سوخته ای زیر لب میگه و با صدای روژان نگاهش میره سمتش .
- سلام
چند قدم عقب تر از وایستاده و هنوز سرش پایین بود . دستاش از فشارس که بهش می آورد سفید شده بود . قدم های رفته رو برمیگردم عقب و دستشو که کنارش افتاده تو دستم میگیرم .
- سلام دخترم ، خوش اومدی
دستمو فشار میده ، ترسیده بود از این چند قدم دوری . دستشو محکم می گیرم . دایه با لبخند می یاد سمت روزان
- بیداری شدی دختر جان
با شنیدن صدای دایه سرشو بلند میکنه و نفس عمیقی می کشه
- بله
- بیاد تو دیگه چرا دم در وایستادید .
تاج مرواری می یاد سمت روژان و می بینم که دستش میره پشت روژان و هدایتش م یکنه داخل . دستشو محکم تر می گیرم تا آروم تر بشه .
romangram.com | @romangram_com