#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_243
کیفشو از زمین برمیدارم و میرم سمت ساختمون ولی روژان هنوز همونجا مات وایستاده و داره منو نگاه میکنه
با صدای نیمه بلندی میگم
- بیا دیگه
تکونی میخوره و آروم قدم برمیداره سمتم . می ایستم تا با هم وارد بشیم . می یاد کنارم و کیفشو از دستم میگیره .
آروم میگه :
- من می ترسم
دستمو مشت میکنم ، این زندگی نبود که من می خواستم . که الان زنم با روبرو شدن با خانودم بترسه . ترس داشت ولی من اینو نمی خواستم
- من هستم روژان
نگاهم میکنه ، با ترس ، با بغض
- تنهام نزاری بری
لبخند دلگرم کننده ای میزنم ، این دختر تقصیری نداشت ، فقط داشت تاوان عشق دو نفر دیگه رو میداد
- تنهات نمیزارم . حالا بریم
کولشو محکم تر میگیره و میندازه رو دوشش . دوباره بندشو دست میگیره و فشار میده .
میگه بریم ولی آروم میگه . نامطمعن از رفتن .
در و باز میکنم و داخل می شم . این راه و باید رفت . باید همه بدونن دیگه اجازه نمی دوم تو زندگیم دخالت کنن . الان روژان زن من بود و همه باید حد خودشو می فهمیدن .
romangram.com | @romangram_com