#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_239
- خجالت بکش سامان
روژان سرشو تکیه داده به صندلی و خوابش برده . یه دست موهای بافته شده اش از زیر مقتعه اومده بیرون و معلوم شده . موهای براقی داشت به سیاهی شب .
- کم چرت و پرت بگو ، برو عمارت هممون خسته ایم
- او انگار از کجا اومده ، بابا تهران همین بغله ها .
- آروم حرف بزن ، روژان خوابه .
سامان از آیینه نگاهی به روژان میندازه
- اوف چه خوش خواب
با مشت به بازوش می کوبم و آروم میگم
- دِ... برو خونه دیگه
سرشو با حالت ناراحت کننده ای تکون میده
- آدم انقدر زن دوست . ..؟ مثل پدرت باش ، ببین زن عمو چقدر از عمو حساب میبره
خودش میگه و شروع میکنه به خندیدن ، دایه هم ریز ریز می خنده و من جلوی خودمو می گیرم تا نخندم
- زهر مار ، راه بیفت
حدودا نیم ساعتی طول کشید تا برسیم عمارت ، تو راه سامان اونقدر چرت و پرت بهم بافت که دیگه دل درد گرفتم از خنده . سامان پسره عموم بود . میر حسین کلا 4 تا پسر داره و دو تا دختر که هر کدومشون بچه های زیادی دارن . خانواده پر جمعیت میر حسین بختیاری .
ماشین و میبره داخل عمارت و پشت بقیه ماشین های اهل خونه پارک میکنه . دایه پیاده میشه و سامان هم میره تا از صندوق عقب چمدون ها رو برداره ولی روژان هنوز از خواب بیدار نشده . چند باری به اسم صداش میکنم ولی تکونی می خوره و دوباره میخوابه . دستمو دراز میکنم و بازوشو تکون میده که پشماش باز میشه ولی هر آن ممکنه دوباره بخوابه . تو خواب و بیداری میگه :
romangram.com | @romangram_com