#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_238
آخه قضیه تصادف کردنای بابا ، یه قضیه ی همیشگی بود . هواسش موقع رانندگی جمع همه چی بود الا رانندگی .
با خنده میریم سمت ماشین . سامان چمدون های مامان و دایه رو می زاره صندوق عقب . روژان کناری ایستاده و داره با بنده کولش بازی می کنه . شلواری لی با کتونی های طوسی ، صورتی تضاد جالبی شده . مانتو مشکی نه چندان بلندش با اون مقنعه ای که سرش کرده بود مثل بچه های دبیرستانی شده بود . بند کولشو محکم تو دستش گرفته و داره باهاش بازی میکنه . نمی دونم الان تو چه فکریه ، ولی می دونم تو ذهنش الان قیامت بود .
سوار می شیم و میرم سمت عمارت ، هوا تاریک و سرد بود ولی نه اونقدر که آدمو اذیت کنه
- سامان جان ، اول منو ببر بیمارستان
- زن عمو شبه که ، بریم صبح با هم می یایم
- نه پسرم نگرانشم
- بادمجون بم آفت نداره زن عمو نگران نباشید
مامان و دایه یه دور از جون بلند بالایی میگن و من به این اداهای سامان می خندم . از آینه بغل ماشین روژان و می بینم که داره به خیابون ها نگاه میکنه . خودش اینجا بود ولی فکرش جای دیگه ای بود .
سامان مسیر بیمارستان و میره . به بیمارستان که می رسیم ، منم و مامان و سامان با هم از ماشین پیاده میشیم و میره داخل . به سختی اجازه دادن چند دقیقه ای ببینیمش و چوت اتاق خصوصی بود اجازه دادن همراه داشته باشه و مامان پیشش موند . با کلی حرف که مواظب روژان باشم اجازه داد تا برگردیم تو ماشین .
خسته بودم و به شدت خوابم می یومد ولی میدونم الان باید بریم عمارت و اول از همه بریم دیدن میر حسین .
سوار ماشین که میشیم دایه از حال بابا می پرسه
- چطور بود پسرم ؟
- توپ بود دایه فقط خودشو داشت واسه زن عمو لوس میکرد
romangram.com | @romangram_com