#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_237

قبل از اینکه سوار هوایپما بشیم به عمارت زنگ میزنم و میگکم که کی میرسیم و یه نفر و بفرستن دنبالمون .

از فرودگاه که بیرون می یام سامان و می بینم که تکیه داده به ماشین و داره جای دیگه ای رو نگاه میم کنم ، به اونجایی که نگاه میکرد نگاه کردم ، میخ شده بود رو دو تا دختر چمدون به دست که کنار خیابون وایستاده بودنند . ما رو می بینه و دستی تکون میده . با لبخند می یاد سمتون و چمدون مامان و از دستم میگیره

-سلام داداش

-سلام سامان خان ، احوال شما

با هم دست میدیم و سامان با مامان و دایه احوالپرسی میکنه . روژان نزدیک مامان ایستاده و سرش پایین بود .

-سلام خانم

نگاهشو از رو زمین میگیره و به سامان نگاه میکنه

-سلام

به سامان که هنوز دارهه روژان و نگاه میکنه میگم :

-تو اومدی چرا ؟

-بیکار بودم گفتم من بیام استقبال

رو به مامان میکنه ، با خنده میگه

-راستی بلا دور زن عمو

مامان هولش میده سمت ماشین

- برو بچه


romangram.com | @romangram_com