#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_236

با هم میرم سمت فرودگاه ، هر کس تو فکرای خودش بود ولی من بیشتر از همه استرس داشتم . یه جورایی داشتم میرفتم تو دهن شیر . نمی دونم والا من بدبخت و چه با شما اومدن . یاد مادر سپهر که می یوفتم حالم منقلب میشه ، با اونا چی کار کنم ...؟

شاید برم نازگلم ببینم ، ولی نمیشه ، اگه برم و منو یکی ببینه .

خوب ببینه ، مگه کار اشتباهی کردم که الان باید از عکس العمل خانوادم بترسم . ولی فکر خوبیه . می رم باهاشون ، شاید کیاوش اجازه داد یه سر برم عمارت آقابک .

واقعا می خواستم برم .... نه ، ولی ته دلم دلتنگ بودم ، دوست دارم برم ببینم اونجا چه خبره الان ، بعد از رفتن من چه اتفاق هایی افتاده دوست دارم برم و ببینم که اصلا به یاد من بودنند یا نه .

من روژانم ، دختری ک تنهایی بار سنگین مشکلاتشو به دوش می کشه ، می رم و می بینمشون و خیلی حرف ها دارم که بهشون بزنم .

کیاوش

نیم ساعت بعد از اینکه با روژان پشت تلفن بحث کردم رهام زنگ زد که برم جایی . نمی دونستم چی کار دارن ولی یه کافی شاب قرار گذاشته بودن که که خوب بعد از جلسه کاری رفتم پیششون .

اما قبل از اینکه به جایی که قرار گذاشته بودیم برسم میر حسین زنگ زد . نمی دونستم واقعا چطوری از همه ی کارای ما خبر داشت ، سیاست کاریش چی بود که بعد از اینهمه سال ، اونم از راه دور می تونست هر کاری که ما می کنیم بفهمه . اون حرف میزد و من هر لحظه عرق سردی می نشست رو پیشونیم . از همه چی گفت ولی منفقط سکوت کردم ، حرفی نداشتم که بزنم ، دفاعی نبود که بکنم ولی خودم می دونستم که میر حسین دروغ تو کارش نیست . دروغ و یه ابزار نم یکنه تا به خواسته هاش برسه . بهار مال من نبود . دوسش داشتم و یه جورایی می خواستم با اون از شر این زندگی اجباری خلاص بشم ولی با این حرف های میر حسین آبی پاکی رو ریخته بود رو دستم ، نه میر حسین بلکه بهار با کارایی که کرده بود . آزادی داشت و من مخالف نبودم با آزادی ولی بهار یه خط قرمز و رد کرده بود که این واسه میر حسین قابل هضم نیست و حتی نه برای من .

نگران بودم ، دوسش داشتم ولی با اون حرف میر حسین انگاری همه بارهای دنیا افتاد رو شونم افتاده بود . بهار مال دنیایمن نبود ومن از اول اینو می دونستم ولی دیگه این کارش صبرمو تموم کرده بود . اون دختر الان تو خونه ی من بود تا مادرم آشنا بشه ولی میر حسین همه ی چی رو بد موقع رو کرده بود مگه نه اینکه من میخواستم با بودن بهار ، حضور روژان و از زندگیم کمرنگ تر کنم ولی الان خیلی هم موفق نشده بودم .

اون شب صحبت با روژان بعد از حرف هایی که میر حسین بهم زد آرام کننده بود . تو اون ساعت شب همه چی تو سکوت فرو رفته بود ، بعد از اون همه کشمکش ، کلنجار رفتن با خودم و افکارم تو خونه آروم شده بودم .

تو همین چند ساعت تکلیف خودم و با زندگیم مشخص کرده بودم . بهاز زیبا بود ، خواستنی بود ولی حرف های میر حسین حرف هایی که همیشه رهام به شوخی بهم می گفت حالا جدی جدی به رخم کشیده شده بود . رهام میدذونست بهار داره خط قرمز های زندگی من و رد م یکنه و تو لفافه و با شوخی می گفت ولی امروز میر حسین این حرف ها رو رک و صریح برام باز کرده بودذ . شاید می خواست با گیش کشیدن موضوع بهار به بقیه ثابت کنم که می تونم واسه زندگیم تصمیم بگیرم ولی الان چی ، چی می خواستم چی شد .

بعد از تماس روژان خیلی نگران شده بودمم ، میر حسین حتما با من تماس گرفته ، گوشی مو که نگاه می کنم چند تا تماس ناموفق از میر حسین افتاده .فوری شماره گوشیشو می گیرم تا باهاش حرف بزنم . تو عمارت بود و این یعنی موضوع زیاد حادی نیست . تصادف جدی نبوده و فقط دستش شکسته بود و دکتر واسه اطمینان از اینکه به سرش ضربه ای نخورده باشه امشب و تو بیمارستان نگه می داشتند .پبعد از اینکه با میر حسین حرف میزنم ، به خونه زنگ می زنم و تا ببینم اوضاع چطوره . میرم تا بلیط بگیرم ، می دونم مامان تا بابا رو نبینه آروم قرار نداره

با چهار تا بلیط سوار ماشین می شم و مستقیم می رونم به سمت خونه . واسه چند ساعت دیگه پرواز داشتند و بایذ زودتر میرسیذم خونه .

خودمم می خواستم برذم و دلم نمی خواست دایه و روژان تنها بمونن ، میدونم شاید واسه روژان کمی سخت باشه ولی باید این راه و بریم .

قیافه ی روژان نشون میداد که دل رفتن نداره ولی چیزی هم مبنی بر نرفتن به زبون نیاورد به رهام هماهنگ می کنم و می کنم و میگم که چه اتفاقی افتاده ، اگه رهام نبود من تا الان صد دفعه ورشکست شده بودم .


romangram.com | @romangram_com