#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_234

سرمو تکونم میدم

- چهار تا بلیط گرفتم

نگاهش میکنم

- می تونی دو سه روزی نری بیمارستان دیگه

من شیفتی میرفتم بیمارستان ولی دلم نمی خواست برگردم به اون شهر ، دلم نمی خواست دوباره صحنه هایی و ببینم و با کسایی برخورد کنم که دوست ندارم .

بی هدف سرمو تکون میدم . نمی دونم چی بگم و فقط سرمو تکون میدم

- پس برو آمادشو ، بابا رو ببینیم زود برمیگردیم ، نگران نباش

از آشپزخونه در می یام بیرون . نگران اون نبودم . نگران اتفاق هایی بودم که قرار بود بیوفته . نگران برخورد آدم هایی بودم که قرار بود ببینمشون . نگرانی من چیز دیگه ای بود .

میر تو اتاقم و رو تخت میشینم . نمی تونستم برگردم . دستم به هیچ کاری نمی رفت . دوست نداشتم برگردم به شهری که مردمش زندگیمو عوض کردن .

چرا همه باید بریم . منو دایه می مونیدم دیگه . اصلا من نمی رم . میرم میگم که من کار دارم و نمی تونم بیام . ولی نه روم نمیشه برم چی بگم الان آخه .

باید برم پیش مامان . میرم تو اتاق . مامان داره لباس هاشو تو چمدون میزاره دایه هم همینطور .

- مامان

- جانم عزیزم

این پا و اون پا میکنم

- میشه من نیام


romangram.com | @romangram_com