#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_230
- آره خوبه ولی میر حسین زنگ زد و گفت که بابات با ماشین یه تصادف کوچک داشته و الان بیمارستانه .
- به میر حسین زنگ میزنم
گوشی رو قطع کرد و من نفس حبس شدمو می دم بیرون . چه قدر بد بود که همچین خبرای ناخوشایندی رو بدی به کسی .
چند دقیه بعد تلفن زنگ خورد
- الو روژان
- بله
- مامان کجاست ؟
- تو اتاق دراز کشیده
مامان بی تابی می کرد و من واقعا نمی دونستم باید الان چی کار کنم
- با میر حسین حرف زدم ، تصادف خطرناکی نبوده
- وای خدایا شکر ، پس چرا بیمارستانن ؟
- مثل اینکه دستش شکته .
- به مامان بگم
- بگی هم الان باور نمی کنه ، می دونم تا بابا رو نبینه آروم نمی شه
- پس چی کار کنم من الان
romangram.com | @romangram_com