#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_229

و واقعا تو اون لحظه هیچی مهم نبود . جلوی من یه مردی نشسته بود که سر رشته ی زندگیش رو از دستش درآورده بودنند و من درک میکردم چه حالی داره .

- میخوام بیشتر بشناسمت روژان

سکوت میکنم و فقط با شب بخیری از آشپزخونه در می یام بیرون و میمر سمت اتاقم و سرم به بالش نرسیده خوابم برد .





*******

چند روزی بود که صبح ها با هم صبحونه می خوردیم هر چهارتامون . از اون روز دیگه هیچ کس حرفی از بهار نزده بود و فقط با کیاوش در حد سلام و حالت خوبه حرف زدم البته اینم بگم اون حرفاش خیلی روم تاثیر گذاشته بود و می دونستم شرایط بهش فشار آورده بوده که برخورد های قبلش بد بودند ولی خوب من مهربون بودنشم دیده بودم .

امروز از صبح مامان میگفت که دلشوره دارم و این دلشورشم به من سرایت کرده بود . همش منتظر بودم تا اتفاق بدی بیوفته که با زنگ تلفن و خبر بدی که دادند روزمون تکمیل شده بود . مامان حالش خوب نبود . پدر کیاوش یه تصادف داشت و الان تو بیمارستان بود و همه ناراحت بودیم . نمی دونستمم چه طوری به کیاوش بگم ولی باید می رفت و بلیط می گرفت واسه مامان که برگرده . دایه داشت آب قندی رو که برای مامان آماده کرده بود بهش می داد که منم رفتم سراغ تلفن و شماره کیاوش و گرفتم . فقط یه بار اون روز که نگران دایه بودم بهش زنگ زده بودم

- الو

- بله

- کیاوش کجایی ..؟

آخه به تو چه که کجاست ، حرفتو بزن .

- تو شرکت ، اتفاقی افتاده ؟

- نه فقط یه مشکل کوچکی به وجود اومده

- مامان خوبه ؟


romangram.com | @romangram_com