#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_209

- بفرمایید ، خوش اومدید

دایه میره سمت آشپزخونه و من هنوز منتظرم تا خانم مانتو رو از تنش دربیاره بیرون .

- خوش اومدم ، ولی فکر نکنم تو ، تو جایگاهی باشی که به من خوش آمد بگی

لبخند مرموزی می زنم ،

- عزیزم ، اینجا خونه منه و فکر میکنم ادب حکم میکنه که من به شما خوش آمد بگم هر چند که زیاد هم خوش نیومدید

ایشی زیر لب میگه و میره سمت مامان . خندمو حفظ می کنم . یک هیچ به نفع من بهار خانم

مانتوشو که انداخته بود رو دستم آویزون می کنم و میرم سمتشون .

مامان و بهار دارن با هم دست می دن .

- با مادر شوهرم آشنا شدی بهار جان

کم مونده بود با چشماش سرمو منو بیخ تا بیخ ببره بزاره رو سینم

- مامان جان بهار و که می شناسید ، یکی از دوستای کیاوش

- بله ذکر خیرشونو شنیده بودم

لبخند زورکی میزنه که باعث میشه لبخنده من عریض تر بشه . مامان قدم اول و برمیداره

- کیاوشم خیلی از شما برام گفته ، خیلی دوست داشتم ببینمتون ، بالاخره یکی از دوستای خوب کیاوش هستید

به مبل اشاره میکنم و میگم :


romangram.com | @romangram_com