#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_208
- مامان
- مامان نداریم ، میدونم اگه مادرتم بود اینجا الان این حرف و میزد . میدونی وقتی زن واسه شوهرش آرایش کنه یه عبادت محسوب میشه
- عبادت
- بله ، از این به بعد همیشه باید تو خونه اینجوری باشی
- اخه
- باشه عزیزم.؟
- چشم
مامان تا چشم از زبون آدم نکشه بیرون کوتاه نمی یاد ، با مهربونیش آدمو خلع سلاح میکنه . دایه اسپند و آورده وو دور سر من می چرخونه و زیر لب یه چیزایی میگه که درست نمی شنوم . می خندم ، بدون هیچ دغدغه ای می خندم و خوشحالم از بودن تو این جمع سه نفرمون که زنگ خونه خورد . بهار اومده بود . خیلی بامزه بود معشوقه ی همسر من اومده بود خونه ی من . چه زندگی بامزه ای داشتم من .
- هواستو جمع کن
چاره ندارم که
- چشم
دایه میره درو با میکنه و من منتظرم تا بهار و دعوت کنم داخل . قبل از اینکه خودش بیاد تو بوی عطرش کل خونه رو برداشت . شیرین بود ، اونقدر شیرین که دل آدمو می زد و من چه قدر بدم می ومد از عطر های شیرین .
امروز زیباتر از اون روزی شده بود که اومده بود بی خبر . خیلی زیبا . ولی خیلی مغرور بود . بازم از اون نگاه هایی که انگار به نوکرش می ندازه به من می ندازه . انقدر اعتماد به نفس کمی داشتم که فکر میکردم هیچی نیستم در کنار اون ولی در واقعیت همچین چیزی نبود . زیبای چشمگیرش به خاطر نگاهش بود که از بالا به من نگاه میکرد . منم زیبا بودم شاید اگه انقدر آرایش می کردم از اونم زیباتر می شدم ولی دوست نداشتم صورتم و زیر اون همه آرایش پنهون کنم تا زیبا تر باشم . همینجوری از خودم راضی ام . حرف های مامان که یادم می یاد قوت قلبی می شه برام تا برای سلام دادن پیش قدم بشم . بهار اومده بود خونه ی من و من باید می رفتم استقبالش .
- سلام ، بفرمایید
یه نگاه بدی به سرتاپای من می ندازه و تقریبا با اخم جواب سلام منو میده . دختره ی هیچی ندار، انگاری که مال باباشو از من طلب داره ، سلام نمیدادی که سنگیت تر بودی ولی من خودمو از تک و تا نمی ندازم و دوباره با لحن مهربونی بهش خوشامد میگم و به سمت آخر سالن اشاره می کنم .
romangram.com | @romangram_com