#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_210

- بفرمایید بشینید

مامان و بهار می شینن . داشتم نقش بازی میکردم ، نقشی که مامان سناریوشو نوشته بود . جلوی بهار که غرورشو دوست نداشتم داشتم بازی میکردم ، که شادم ، زندگی خوبی دارم ولی وقتی نگاهم میکرد یه جوری می شدم . نگاهش بد بود انگار داره به نوکر خودش نگاه می کنه ، نگاهی از جنس تحقیر . رفتارشو نمی پسندیدم . تیپش زیبا بود ولی من دوست نداشتم که البته کیاوش دوست داشت ، موقعی که وارد خونه شد شالش تقریبا از سرش افتاده بود ولی برام سوال بود ، کیاوش با این جور تیپ زدن بهار مشکلی نداشت ؟ شاید فقط با من مشکل داشت که همش به من گیر میداد .

مامان داشت با بهار خوش و بش میکرد

- خوبی بهار جان

- ممنون ، باید زودتر می یومدم دیدنتون ببخشید

- نه عزیزم ، این چه حرفیه ی

رو به من میگه

- دخترم نمی خوای از مهمونت پذیرایی کنی

- البته

از رو مبل بلند می میشم و میرم سمت آشپزخونه ،، هر حرف مامان دنیا معنی داشت پیشت سرش و امیدوار بودم که بهار اون معنی ها رو بفهمه .

امروز قرار بود من به جای دایه پذیرایی کنم . دایه همه کار و کرده بود و من فقط نقش یه میزبان کدبانو رو بازی میکردم . شربت های که دایه از قبل آماده کرده بود رو لیوان های بلندی که تو سینی بود می ریزم . استرس داشتم ولی چرا باید داشته باشم ،، الان بهار باید استرس داشته باشه که از قیافه اش معلومه اصلا استرس نداره .

صدای دایه که داشت با بهار خوش و بش می کرد و می شنیدم که دستم لرزید و یکم از شربت ریخت تو سینی

- گندت بزن

یه دستمال برمیدارم و سینی رو تمیز می کنم و آروم و با وقار میرم سمت اونا . اول سینی رو جلوی بهار میگیرم و بعد دایه و مامان و در آخر یه لیوان واسه خودم یمزارم رو یمز و سینی ور برمیگردونم رو اپن .

مامان سعی می کنه با لبخندش بهم دلگرمی بده . لبخندش دلگرم کننده است .


romangram.com | @romangram_com