#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_195

فکر فردا داره اذیتم می کنه . وای خدایا نیاد بیمارستان ، باهاش دست به یقه بشه . نیاد داد و بیداد راه بندازه .

وای خدا دعواشون نشه ، سر همدیگه یه بلایی بیارن . اونقدر تو این فکرا بودم که نفهمیدم کی خوابم برد ولی با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم . هنوز رو تخت بودم که دوباره فکرای جور واجور اومد تو ذهنم . آروم از اتاق در می یام بیرون و یه دوش کوتاه می گیرم و زود حاضر می شم . نمی خوام سر و صدا کنم که خانم از خواب بیدار بشه . آماده رفتن که می شم ساعت از شش و ربع هم گذشه ، فقط خدا کنه دیر نرسم . امروز باید همه جوره هواسم به همه جا باشه و گرنه بیچاره می شم و آبروم تو بیمارستان میره .

اون روز گذشت بدون اینکه اتفاق خاصی بیوفته ، فقط من تمام روز دلشوره ی بی جا داشتم و همش استرس اینو داشتم که یه وقت کیاوش نیاد و معرکه راه بندازه . بعد از اینکه از بیمارستان اومدم خونه ، هنوز نمی تونستم باور کنم کیاوش بی خیال شده بود . ولی حالا خیالم راحت تر بود .

شاید حرفام روش تاثیر گذاشته باشه ، آخه چیزی هم نگفتم ، اصلا حرفایی که می خواستم بزنم نزدم ولی باز خدا رو شکر که امروز تموم شد ، صبح که از خونه در می یومدم بیرون منتظر یه روز بد بودم که به لطف خدا خوب تموم شد .

مادر کیاوش خیلی مهربون بود ، خیلی زیاد . خوش خنده ، مهربون و فوق العاده شیرین بود . از دو شب پیش که با هم رفته بودیم بیرون و اون مسائل پیش اومد دیگه ندیده بودمش و خیلی خوب بود و احساس آرامش می کردم .

مادر کیاوشم همش پشت تلفن سرش غر میزد که چرا نمی یاد خونه ولی هممون می دونستیم سرش کجا گرم بود و هست . البته واسه من که اصلا مهم نبود . به من گیر نده هر جا دوست داره باشه .

نمی دونم این مادر مهربون چرا پسرش اینجوری بود .

خیلی حرف ها رو به جای مادرم بهم زد تو همین چند روزی که اومده بود . با دایه غذا درست می کردند و حرف میزدن و بعضی وقت ها از قدیما می گفت . از خانواده اش و خواهر برادراش . خیلی دلم می خواست پدر کیاوشم ببینم ، دوست داشتم ببینم همسر این زن کی می تونست باشه ، واقعه لیاقت داشتن یه همچین فرشته ای رو داشت یا نه ..

ولی اگه یه درصد هم کیاوش اخلاقش شبیه باباش باشه ، بهش امیدی نیست .شب خواب راحتی داشتم و صبح ساعت نه بود که بیدار شدم . می دونستم کیاوش تا الان رفته ، همیشه زود می رفت . از رو تخت می یام پایین و با گیره موهامو می بندم و از اتاق در می یام بیرون . اول می رم دستشویی و یه آبی به صورتم میزنم و میرم تا صبحونه بخورم . دایه از همه زودتر بیدار میشه و صبحونه آماده میکنه .

هنوز چند قدم از پذیرایی رو نرفته بودم که متوجه شدم کیاوش هم کنار مادرش و دایه دور میز نشستن . خون تو بدنم یخ بست . یه نگاهی به تاپ و شلوارکی که پوشیده بودم می ندازم و می خواستم برگردم عقب که بازم مادر کیاوش شکار کرد منو .

درسته که تاپ و شلوارکم تنگ نبود ولی معذب بودم

- بیدار شدی عزیزم ، با اینجا

هنوز وسط پذیرایی ایستاده بودم و نمی دونستم چی کار کنم

- الان می یام

- بیا ، کجا میری


romangram.com | @romangram_com