#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_196
نمی دونم واقعا الان نمی دونه من با این لباس های گشاد خجالت می کشم برم جلوی اون غول بی شاخ و دم .
سلام میدم ، مخاطب سلامم همه بودند . جوابمو آروم زیر لب میده و خودشو مشغول خوردن صبحونه میکنه .
- بیا پیش من بشین عزیزم
می شینم کنارش ، کیاوش بدون توجه به من داره صبحونشو می خوره و من بعد از مدت ها خوشحال بودم از اینهمه بی توجهی .
دایه یه چای میریزه و میزاره جلوم . ساکتم ولی دایه و مامان دارن حرف میزنن .
مامان ، کلمه ی زیبا و دلنشینی بود و من واقعا می خواستم هر روز این کلمه رو تکرار کنم .
- مرسی دایه ، خیلی عالی بود
- نوش جان
- مامان جان کاری ندارید دیگه
- نه پسرم فقط یادت نره
- چشم فراموش نمی کنم ، خوب من دیگه برم
دایه میخواست بلند بشه که کیاوش اجازه نداد . خداحافظی کرد و منم زیر لب یه چیزی شبیه خداحافظی بلغور کردم و آقا تشریفشونو بردن و من تونستم یه نفس راحت بکشم . خوب بود که نگاهش سمت من نبود ، خوب بود که بهار بود و من می تونستم کنار باش از رابطه هایی که اصلا دوست نداشتم داشته باشم . رابطه ی با کسی که اصلا دوسش ندارم ، اصلا شناختی روش ندارم واقعا بد بود و الان واقعا خوش حال که بهار تو زندگی کیاوش بود .
کیاوش مردی نبود که بتونم کنارش زندگی خوبی داشته باشم ، نه اینکه خیلی خوش اخلاق بود کلا با من سازگاری داشت . یاد اون دادهایی که تو ماشین میزد می یوفتم از ترس قبض روح می شم . فکر می کنه صداش خیلی قشنگه که همش می ندازه رو سرش .
دیروز از صبح سر پا بودم و کلا روز شلوغی بود ، فقط تونستم چند دقیقه ای با گلسا حرف بزنم که باز دکتر صدیقی اومد و توبیخ مون کرد . اصلا نمی فهمه این مرد که بابا یکم استراحت لازمه . امان از دست بعضی از این مردایی زبون نفهم .
اون روزایی که سر شیفتم و دست بر قضا دکتر صدیقی هم بیمارستان تشریف دارن جنازه هامون می یاد خونه ، از بس که این پیر مرد نه چندان مهربان از ما بدبختا کار میکشه و واسه هر علایم مریضی هزار تا سوال ریز و درشت می کنه و دیروزم از یه طرف استرس اومدن کیاوش و از یه طرف سوال های رنگ و وارنگ دکتر صدیقی باعث شده بود سردرد بگیرم که هنوز یه کمی سرم درد می اومد . صبحونمه که تموم می کنم مادر کیاوش میگه :
romangram.com | @romangram_com