#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_180

- ای بابا ، مامان من و با یزید اشتباه گرفتی مثل اینکه

- باهاش مهربون باشی ها

- من میرم پایین ، ماشین بیرون مجتمع بگید بیاد پایین

میرم تو ماشین و منتظرش می مونم تا بیاد . به پله ها نگاه می کنم و تو فکر حرفیم که مامان زد ، یعنی صورتش خیلی بد شده بود که مامان اونجوری می گفت .

دستم سنگین بود ولی نه اونقدر که صورت دختره رو کبود کنم . حالا شاید به اون بدی هم که مامان می گفت نباشه . باید بیاد تا خودم ببینم . چند دقیقه طول می کشه که تو پله ها رویت شد .

ماشین و روشن میکنم و بعد از اینکه سوار شد حرکت می کنم

- سلام

- سلام

صورتش سمت پنجره است . مانتو قرمز با یه شال مشکی . عطر خوش بویی داشت . دیروز صبح هم این بوی عطر تو اتاقش می یومد

خیابونا شلوغ بود و ترجیح دادم تا تو یه جاده کم تردد رانندگی کنم . ده دقیقه بعد داشتم بیرون شهر رانندگی میکردم . صورتش هنوز رو به پنجره بود و تو دلم دعا دعا میکردم اون جوری که مامان میگفت نباشه .

به جایی که مد نظرم بود می رسم . تو یکی از جاده های فرعی یه قهوه خونه سنتی که تو یه باغ پر از درخت سیب درست شده بود رسیدیم .

ماشین و خاموش می کنم . ازش سوال می کنم ، شاید دلش نخواد بیاد بیرون. تکیه میدم به صندلی ولی نگاهم سمت اونه

- بریم پایین

تکون می خوره

- هر جور دوست داری


romangram.com | @romangram_com