#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_175

- من نمی دونم شما راجع به چی حرف میزنید

- عزیزم ، خودتو با دونستن این چیزا اذیت نکن ، تو یه دختر جونی ، خوشگلی ، تحصیلکرده ای مگه مردی به غیر از اینها چی از زنش می خواد

داشت خودخواهانه حرف میزد ، پس من چی . پس انتظارهایی که من از شوهرم داشتم چی می شد

- تو زن کیاوشی و کیاوش زود یا دیر باید این موضوع و قبول کنه . دیگه نمی زارم اونجوری که دلش می خواد زندگی کنه

- من نمی خوام کسی رو اذیت کن

- اذیت نمی کنم ، تو زنشی . اینو فراموش نکن و هی به خودت یادآوردی کن . تو تنها زنی هستی که اون میتونه تو زندگی داشته باشه

- ولی

- ولی نداره عزیزم ، اومدم تا تکلیف اون دختره رو هم مشخص کنم . مردا هر چه قدر هم که بزرگ بشن بچه اند و تصمیم های بچگونه می گیرن .

خیلی آسون گرفته بود . من تو زندگی اون پسر هیچی نیستم جز یه موجود اضافه اما مادرش چه خوش بینانه فکر میکرد می تونم یه زندگی خوب و نرمال مثل همه داشته باشم .

انقدر با خودم تکرار کرده بودم که هیچ حقی ندارم ، انقدر هر روز حرف های مامان به یادم می یومد . الان واقعا احساس می کردم هیچ حقی ندارم . ولی الان صحبت با این زن دریچه ای دیگه از این خون بس شدن و رو به من باز کرد . و چه دریچه ی زیبا و دل فریبی بود .

ذهنم بسته شده بود انگار . حرف هاش آروم آروم رو دلم نشست . مهربون بود ، ولی یه جورایی دور بود از ذهن من .

رفتار همشون یه جوری بود . مادر سپهر ، میر حسین ، کیاوش و حتی دایه یه جوری بود با من . با منی که اصلا تقصیر نداشتم ولی الان مادر کیاوش یه جور دیگه رفتار میکرد .

خوردن یه عصرونه که دایه زخمتشو کشیده بود کنار اون زن و حرف هاش که همه به دل آدم می نشست خیلی خوب بود . اون موقعی که گفت خانم یعنی چی من مادرشوهرتم و باید مامان صدام کنی جای خودشو تو قلبم باز کرده بود . عجیب بود ولی خواسته یا ناخواسته چشمی زیر لب می گم . از صدا کردن اون زن ، مامان خوشم اومد ، یه جوری بود ، دل نشین بود .

من چیزه زیادی از کیاوش نمی دونستم و تقریبا هیچی از خانواده اش . ولی مادر مهربونی داشت ، خوش شانس بود که همچین مادری داشت .

یکم بعد از خوردن عصرونه ازم اجازه گرفت تا کمی تو اتاقم استراحت کنه . اینجا تو خونه ی پسرش بود ولی داشت از من اجازه میگرفت


romangram.com | @romangram_com