#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_168

صداشونو خیلی کم می شنیدم . فقط زمزمه وار چون پشت در وایستاده بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم . بی خیال می شم و میرم رو تخت می شنم و زیر لبم ذکر میگم تا یکم آروم تر بشم . عمو علی همیشه می گفت وقتی می خوای آروم بشی ذکر بگو و به یاد خدا باش .

مگه خدا به یاد من بنده اش هست ، اگه بود پس من الان دارم اینجا چی کار میکنم ، تو این اتاق ، تو این خونه ، تو این شهر ...

ولی نه کفر نباید بگم ، خدا همیشه کنار من بوده و منو تنها نزاشته . تنم سالمه و من دارم ناشکری میکنم . درسته شرایط زندگیم مساعد نبود ، درسته زندگی بر وفق مرادم پیش نمی رفت ولی بازم خدا رو شکر . اینم سرنوشت من بود و من باید باهاش کنار می یومدم .

خیلی وقته فهمیدم نباید بجنگم ، شرایط من ، شرایط جنگ نبود . من هیچ برگ برنده ای تو دستم نداشتم ، من کسی رو کنارم نداشتم تا حمایتم کنه که اگر کسی بود منم می جنگیدم واسه زندگیم ، واسه بدست آوردن دوباره آزادیم ولی حیف که تنها بودم و چاره ای نداشتم جز ساختن ، جز سکوت .

پشت به در رو تخت نشسته بودم که دایه در و باز کرد و اومد تو اتاق

- پاشو بیا روژان

- کجا بیام

- بیای بیرون دیگه ، خانم اومده زشته

- اونم هست ؟

- هزار دفعه اون یعنی چی

- کیـــاوش خان هم هستند

اخم میکنه

- نه خیر لباسشو عوض کرد رفت بیرون

زیر لب میگم :

- خدارو شکر


romangram.com | @romangram_com