#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_167

- نه دایه ، شما هم بودید اون همینجوری میکرد . وحشی شده بود

- روژان

- خوب شما که ندید وحشی شده بود

تلفن زنگ میخوره و دایه میره و تلفن و جواب بده . چند دقیقه حرف زدنش طول میکشه

- دارن می یان

- کی داره می یاد

- کیاوش و خانم

- خـــــانم کیه ی ؟

- گیتی خانم ،مادر کیاوش خان ، پاشو برو یه چی به صورتت بمال یه کم زخمش کمتر دیده بشه .

مثلا خیلی مهم بود ، ببینه پسرش چه بلایی سر من آورده . درسته پشت تلفن مهربون بود ولی اون پسرشو که به من نمی فروشه . دایه هم یه حرفا میزنه آدم خندش میگیره .

میرم تو اتاقم . کاش مهربون باشه ، از مادرشوهر بد اخلاق بدم می یاد . به نسبتی که با اون زن دارم می خندم . مادر شوهر .

من شوهر ندارم ولی الان یه مادر شوهر دارم .

نشستم جلوی آینه ، آخه من با این صورت چی کنم . چشمام پر شده از اشک ولی پایین نمی یاد . یکم از کرم پودرم میزنم به صورتم ، کمرنگ تر می شه ولی هنوز دیده میشه . مهم نیست الان چه جوری منو ببینن چون تو خون ام ولی فردا صبح و چی کار کنم که باید برم بیمارستان و نگاه همه رو جواب بدم . یه روز نمی شه بابت سرنوشتی که دارم ناراحت نباشم .

نیم ساعتی گذشته بود که صدای صحبت دایه رو با کیاوش شنیدم . وا رفتم ، اونقدر ترسناک شده بود دیروز که حتی الان که صداشم دارم میشنوم می ترسم . صدای همون زنی که پشت تلفن باهاش حرف زدم هم می یومد . دوست داشتم ببینم چه شکلیه ، مهربونه یا نه . ولی چه فرقی داره .

منی که خودم خیلی کم محبت مادرمو دیده بودم واسم محبت دیگران اهمیتی نداشت . منتظر بودم ، استرس داشتم ، روبرو شدن با یکی از اونا برام ترسناک بود . منی که به عنوان یه خون بس وارد خانواده ی دیگه ای شده بودم ، الان نمی تونستم یه برخورد عادی و معمولی داشته باشم . قلبم داشت تند میزد ، نفس کشیدنم سخت شده بود تو اتاق داشتم راه می رفتم ، نمی دونم چرا استرس گرفتم ، مشخص بود ولی خودمو داشتم به ندونستن می زدم . برادر من یکی از جوون های اونا رو کشته و من الان می خوام با یکی از اونا روبرو بشم . چرا مامان این کارو کرد ، منم بچه اش بودم . هنوز نمی دونستم چرا این سرنوشت شوم نصیب من شد . چرا رادمان دست به اون کار احمقانه ای زد که زندگی منو به گند کشید .


romangram.com | @romangram_com