#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_166

- کار کیاوشه ...؟

سرمو تکون میدم . نفهمیدم زیر لب چی گفت ، خودمو انداختم تو حموم و یه دوش گرفتم . از دیروز چیزی نخورده بودم و هلاک بودم . لباسمو می پوشم . تو آینه که خودم می بینم دلم به حال خودم می سوزه .

یه طرف صورتم کبود تر از اون یکی بود ولی زخم لبم بد بود . چه جوری با این قیافه برم سر شیفت آخه من بدبخت . دایه صدام میکنه میرم و با هم نهار می خوریم . دایه به من که دارم غذا می خورم نگاه میکنه ولی من گرسنه تر از اون بودم که نگاه دایه رو تجزیه و تحلیل کنم

- خوش گذشت

- کجا ؟

- امامزاده دیگه ، دیشب خیلی نگران شده بودم

- خوب بود ، شب رفتم خونه ی یکی از فامیلام . چرا قیافه ات این شکلی شده

با یادآوری دیروز بغض میشینه رو صدام

- عصبانی بود که شب خونه نیومده بودم . دایه مگه نمی دونست من می رم بیمارستان

- چی بگم والا

- حتی نذاشت درست حسابی حرف بزنم . خیلی بد بود

- الان خوبی

- اگه میشه با این کبودی و زخم خوب بود آره خوبم . فقط نمی دونم با این وضع چطوری برم بیمارستان

- کاش که نمی رفتم دیروز

الهی بمیرم ، پیر زن و عذاب وجدان دادم


romangram.com | @romangram_com