#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_165

- خیلی اشتباه کردی . کار خوبی کردی الان داری جار میزنی

آخه من کجا جار زدم . سه ساعته هی میگه کتکش زدی یا نه ، الان میگه جار میزنه . ای بابا .

- میدونم اشتباه کردم مامان ، شما خواهش میکنم عذاب وجدانمو بیشتر نکن

- چرا زدی ؟

قضیه رو گفتم ، دایه رو میر حسین و مخفی کاراشونو و مامان فقط گوش کرد تا حرفامو کامل بزنم .

در آخر فقط افسوس می خورد واسه همچین دختری که همچین سرنوشتی در پیش داشت .

با اصرار می خواست باهام بیاد هر کاری کردم راضی نشد نیاد . می گفت می خوام روژان و ببینم و اصلا زیر بار نمی رفت که فعلا نبینه این عروس خون بس .

ساعت 10 بود که با هم رفتیم فرودگاه . نیت مامان و می دونستم از اومدن به تهران ولی نمی دونستم واسه چی میخواد بهار و ببینه . تو هچلی گیر کرده بودم من .

با اینکه می شنیدم دایه داره صدام میکنه از رو تخت بلند نشدم . دلخور بودم ازش . اونم منو تو شرایط سخت تنها گذاشته بود و پشتمو خالی کره بود . ولی اون چی کار کنه ، بنده خدا فقط یه بار تو این مدت رفته بیرون و من خرده می گیرم به همون یه بار . تنها بودم و همین تنهایی باعث می شد همیشه بخوام کسی کنارم باشه . اونم زندگی داشت ، اونم احتیاج داشت تا بعضی وقت ها واسه خودش باشه و هیچ تعهدی به من نداشت ، نباید اینو فراموش کنم .

باید باهاش کنار بیام . نباید تکیه کنم به آدم هایی که تو زندگیم هستن ، مثل همیشه نباید به کسی تکیه کنم . واسه صبحونه بیدار نشدم ولی ظهر بودم که از رو تخت بلند شدم و یه راست رفتم تا دوش بگیرم ، نمی خواستم دایه منو با این حال و روز زار ببینه ولی دیر شده بود و دایه تو راهرو منو دید .

با دستش محکم می کوبه به گونش

- خاک به سرم ، چه به روزت اومده دختر

- سلام

- چی شده

دستمو می کشم رو زخمم


romangram.com | @romangram_com