#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_160

الان اون دختر کجاست ، شاد و خوشحال داره به زندگیش ادامه میده اما سپهر چی ؟

حوصله این جمع و نداشتم ، میر حسین توبیخ میکرد و حرف های قدیمی رو از تو قبر می کشید بیرون ، حوصله ی هیچ کدومشونو نداشتم .

اگه سپهر عاشق اون دختر نشده بود ، اگر رادمان عاشق اون دختر نبود ، اگر سپهر کشته نشده بود ، اگه میر حسین تصمیم نگرفته بود که به جای سینا من بشم داماد اون عروس خون بس ، این همه موضوع دغدغه های هر روزم نمی شد . الان اون دختر ، تنها تو خونه ی من نبود ، الان من پشیمون نبودم بابت کارایی که کرده بودم .

اگرهایی زیادی بود که اگر نبود من می تونستم مثل سابق راحت و آزاد بدون هیچ دغدغه ای زندگی کنم .

شب بخیری میگم و از رو تخت بلند می شم . دوست دارم تنها باشم ، باید تنها باشم تا بتونم فکر کنم ، به خیلی چیزها فکر کنم ، به چیزهایی که تو زندگیم تغییر کرده و تغییر خواهد کرد .

وسط راهی ایستاده بودم که نمی تونستم حرکت کنم .

نه می تونستم جلو برم و نه می تونستم به عقب برگردم .





بهار تو زندگیم مهم بود ، دوست داشتنی بود ، ولی حتی تصورشم نمیکنم اگه بفهمه روژان چی کاره است و در آینده چه کاره میشه سر قولش بمونه و راجع به روژان حرفی به میون نکشه . بهار و نمی تونستم کنترل کنم . دوسش داشتم و این باعث می شد تو خیلی از مسائل کوتاه بیام . هر چیزی که می خواست براش برآورده می کردم ولی بهار هروز داشت دورتر از اون ایده آلی می شد که خانواده من می خواستن . زیبا بود ولی واقعا نمی دونستم عکس العمل خانوادم وقتی بهار و باهاشون آشنا میکنم چی میشه . شخصیت آزاد بهار ، خواسته های عجیب و غریبش ، خوشگذرونی ها و مسافرت های زنگ و وارنگش واسه منی که خوبی هاشم دیده بودم و باهاش یه جورایی زندگی کرده بودم تو این یه سال عادی بود ولی خانوادم چی ، اونا رو باید چی کار میکردم .

بهار می تونست رفتارشو به خاطر من و خانواده من تغییر بده ، می تونست خودشو ، کاراشو کنترل کنه تا خانوادم بپذیرن بهار و به عنوان عروس .

نمی تونست روژان و تو خونه ی من تحمل کنه بهش حق میدادم ، هیچ زنی نمی تونست این موضوع رو هضم کنه .

ولی حضور روژان هم نمی تونستم تو زندگیم انکار کنم ، روژان جزئی از زندگی من شده بود ، جزئی از خانواده . من از نظر میر حسین قابل اعتماد بود که این مسئولیت سنگین و به من سپرد و روژان شد زن شرعی من .

روزان ناخواسته وارد زندگی من شده بود ولی الان خواسته هم نمی تونست از زندگیم بره بیرون . رفتن روژان مساوی بود با شروع دوباره دعوا خانواده هامون . دلم می سوخت ، روژانم یه دختر بود ، مثل همون دختری که رادمان دوسش داشت ، پس حق روژان چی می شد . اونم حق انتخاب داشت ولی برای اون انتخاب کردن .

یه دختر تحصیلکرده ، براش سخته که این جوری به زندگی یه نفر تحمیل بشه و اون سختی ها رو تحمل کنه و لی تو این چند ماه حتی یه بار از دایه نشینده بودم که سرکشی کنه


romangram.com | @romangram_com