#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_146
تو این بازی که دیگران راه انداخته بودنند من مقصر نبودم ، مقصر کسایی بودند که الان بیرون این گود وایستادن و از حال من که وسط گودم خبر ندارن . اصلا نمی گن بابا این دختر ماست ، اصلا .
دایه هم که معلوم نیست کی برمیگرده . دستمو میزارم یه طرف صورتم که بیشتر می سوخت و پتو رو می کشم روم . باید بخوابم ، از دیشب سرپا ، درگیری با کیاوش دیگه جونی واسم نمونده ، باید بخوابم .
حرفاش منطقی بود . خودم گفته بودم نمی خوام هیچی از اون دختر بدونم ولی نباید با من این کار و میکردن . تو شرایط بدی بودم و اونا یه جورایی از این شرایط من سوء استفاده کردن و منو تو بی خبری گذاشتن .
کاش زمان به عقب برمیگشت و هیچ وقت زیر بار همچین چیزی نیم رفتم . اصلا به من چه که زندگیمو فدا کن واسه یه ادم دیگه . فدای رسمیی که شاید اگه نبود خیلی بهتر بود .
میر حسین درست میگفت ولی حق و به خودم میدادم . حق با من بود که تازه بعد از اینهمه مدت می فهمم روژان میره سر کار ، تقریبا هر روز بیرون از خونه است و با کسایی رفت و آمد میکنه که حتی من نمی شناسمشون . چرا اون روز که دوستش زنگ زد تلاش نکردم تا بفهمم چه جوری با هم آشنا شده بودن و اصلا اهمیت ندادم که چه جور ادم هایی می تونن باشن و بی خیالش شدم .
حق داشتم بدونم تو این چند ماه تو زندگیم چی ها گذشته بود .
تاج مرواری سعی میکرد آرومم کنه که الحق هم آرومم کرد ولی با اون اتفاق هایی که از دیشب افتاده بود سخت بود بتونم خودمو آروم نگه دارم . سخت بود واسم که تو خونه ی خودم ، بی خبر از همه جا باشم . از دایه دلخورم ولی میدونم که دایه هر کاری بخواد بکنه محال که با میر حسین در میون نزاره . ولی این وسط میر حسین کاره ای نبود ، روژان زن من بود و من باید خبر دار می شدم هر چند که گفته بودم کاری ندارم ولی باید منو تو جریان میزاشتن .
با اخم به لیوان آبی که مامان برام آورده نگاه میکنم .
- کیاوش جان آروم باش
سرمو بلند میکنم
- آروم ، مامان چی میگی ، زندگیم و به حراج گذاشتم حالا طلبکارم هستن . مگه من گفتم بره خودشو به کشتن بده که حالا زن عمو با طلبکاری نگاهم میکنه ..؟
- داغ دیده مادر ، تو به دلت نگیر . یه وقت چیزی نگی ها
- داغ دیده که دیده . عرضه داشت پسرشو درست تربیت میکرد که نره دنبال اون جور چیزا . اون سری تو همین عمارت اون بلا رو سرش اوردن کسی چیزی نگفت ، بعدش اومدت تهران اون آبروریزی رو با خواهراش راه انداختن بازم هیچی نگفتم الان خیره میشه تو چشمام میگه : زن شوم تو نیاوردی.
- حق با تو . ولی نباید جوابشو اونجوری میدادی .
از رو مبل بلند میشم و پشت پنجره وایمیستم و به درخت های تو عمارت نگاه میکنم .
romangram.com | @romangram_com