#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_145

دستش سنگین بود بیشعور . اونقدر عصبیم کرد که یادم رفت الان تو چه موقعیتی هستم ، یادم رفت حرف هایی مامان که اون روز شوم بهم گفته بود که سکوت کن ، در برابر همه ی حرفاشون سکوت کن . سکوتم یه حدی داره ، تا کی می تونم هر کاری خواستن و هر حرفی زدن به روی خودم نیارم و فقط سرمو بندازم پایین .

چرا من باید شرمنده ی کارهایی باشم که تو اونا هیچ دخالتی نکردم .

تا کی می تونستم در برابر همه ی تحقیر ها و توهین ها سکوت کنم ، منم آدم بودم و بالاخره یه جایی کاسه ی صبرم لبریز میشد و کم می آوردم که از بد روزگارم جلوی کیاوش اینجوری شد .

کم گفتم ولی گفتم ، یکم از حرف هایی که تو این چند ماه تو دلم انباشته شده بود و گفتم و سبک شدم . سبک سبک نشدم ولی بازم حرف زدم و خودمو خالی کردم . تو این چند ماه فقط سایه اشو حس کردم تو زندگیم ولی حتی اون سایه هم برام خوشایند نبود .

اونقدر عصبی بودم که یه چرتی و چرتی از دهنم درآومد بیرون که خودم به ثانیه نکشید از حرفم پشیمون شدم . واقعا نمی دونستم تو اون لحظه چه فکری کردم که اون حرف و زدم ، با دوست پسرم .

آخه دیوانه ، نمیگی یه بلایی سرت می یاره ، خودمو آماده کرده بود واسه یه کتک کاری حسابی ولی وقتی نگاهش کردم آروم بود . از ترس داشتم میمردم عجب حرفی زده بودم . آش نخورده و دهن سوخته ، تو که همچن غلطهایی نمیکنی پس چرا آخه الکی حرف میزنی .

می دونست دارم چرت و پرت میگم ، خوبه که فهمیده بود . یه جوری بعید بود از اون آدم .

آدمی که به خاطر اینکه نمی دونست کجام سه تا سیلی بهم زد حالا با این حرفم نشسته بود رو تخت و نگاهم میکرد.

هیچی از من نمی دونست ، نمی دونست که دارم پزشکی می خونم ، نمی دونست که دارم تو بیماستان دوره ی انترنی رو میگذرونم . دیدم که وقتی فهمید تعجب کرد اونقدر تعجب کرد که باورش نمی شد . یعنی بهش نگفته بودن ....

بلند شد و رفت ولی من نشستم و جون بلند شدن ندارم ولی با بدبختی بلند میشم و مانتومو از تنم میکشم بیرون و می افتم رو تخت .

دراز کشیدم بدون اینکه به ذوق ذوق صورتم اهمیت بدم به این فکر میکنم که واقعا تو این چند ماه که من تو خونه اش زندگی میکردم اصلا کنجکاوی نکرده حتی بعد از اینکه با هم برخورد داشتیم . هر چند مگه من کنجکاوی کرده بودم راجع به اون . درسته می دونستم مهندس و تو تهران زندگی میکرد از خیلی قبل تر ، درسته می دونم یه معشوقه داره و دایه اصلا از اون دختر خوشش نمی یاد حالا چرا خدا میدونه .

ما دو تا از سر اجبار اینجا بودیم و زندگی هامون به هم وصل شده بود اجباری که توش خون بود و هیچ کاریش نمی شد ، هیچ کار .

از اون روزهایی نفرین شده فقط میر حسین و حرفاش یادمه ، مادرم و حرفاش یادمه ، آقابک و حرفاش . بقیه کمرنگ بودن یا اصلا بگم نبودن ولی همینایی که بودن بدترین بودن تو ذهنم .

آقابک و دستورش... مامان و نصیحت هاش ... میر حسین و اتمام حجتش .

اولین لحظه که دیدمش چه قدر به نظرم متفاوت تر از آقابک اومد ولی وقتی حرف هاشو زد فهمیدم اونم یکیه ی مثل آقابک . با حرف هاش جونه های ترس و کاشت تو دلم و حالا اون جونه ها شکوفه دادن که فقط به میر حسین جواب پس میدم . اونقدر ازش می ترسیدم و حساب می بردم که حالا کیاوش روش حساس شده بود .


romangram.com | @romangram_com