#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_144
- پس سرت گرمه که منو یادت رفته
- بهار جان الان اصلا حالم خوب نیست . فقط جواب دادم که نگران نشی
- چی کار میکردی که الان حالت خوب نیست
- بهار تمومش کن . الان نمی تونم حرف بزنم برگشتم تهران حرف میزنیم
- مگه تهران نیستی
- نه عزیزم نیستم
- کجایی
- فعلا کار دارم ،زنگ میزنم خدافظ .
میدونم شاکی میشه ولی رسیده بودم دمه عمارت و باید از ماشین پیاده میشدم . کرایه رو حساب میکنم و میرم سمت عمارت .
روژان
بدنم کوفته است . نیم ساعتی میشه که کیاوش از خونه رفته بیرون و من همونجا رو زمین نشستم و انرژی واسه بلند شدن ندارم حالشم ندارم .
چه روزیه امروز . خسته و کوفته از یک شیفت طولانی برگشتم و با چه استقبال گرمی روبه رو شدم چه قدر گرم و پر شور . کیاوش مثل عجل معلق اومده بود تو اتاقش و سوال می پرسید و من منگ فقط نگاهش میکردم .
اونقدر هول شده بودم که حتی نمی تونستم درست فکر کنم چه برسه به اینکه بخوام جواب سوالاشو درست بدم .
romangram.com | @romangram_com