#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_143
سینا هم مجرد بود ، برادر اون کشته شده بود . اصلا نباید خودمو درگیر میکردم و قبول میکردم . به من ارتباطی نداشت ولی الان وسط یه گره ای افتادم که هیچ جوره باز شدنی نبود . توش خون بود و این خون دست من و بسته بود .
می شینم تو هوایپما و گوشیمو خاموش میکنم . سر درد بدی دارم . سرمو تکیه میدم و تا اونجا استراحت میکنم . باید انرژی داشته باشم واسه حرف زدن .
روژان پزشک بود . خانوادی اون چی ، چه جوری تونسته بودن اونو بفرستنن تو خونه ی دشمن . می دونستن که سر یه خون بس چی می یاد ولی بازم فرستادنش .
ناراحت بودم . رودست خورد بودم اونم از پدر و پدر بزرگم . تقصیر خودمم بود ، از همون روزی که وارد زندگیم شد باید دست همه رو کوتاه میکردم از زندگیم نه اینکه بهشون بها بدم تا هر کاری میخوان بکنن و من از هیچ کدوم از کارهاشون سر در نیارم .
بیچاره روژان . واسه من سخت بود ولی واسه اون باید خیلی بدتر باشه ، خانواد ه اش اونو فدا کرده بودنند و این خیلی آزار دهنده بود . آزاردهنده تر از کاری که میر حسین و بابا با من کردنند .
از فرودگاه در می یام بیرون و سوار یه تاکسی میشم و آدرس عمارت و میدم . گوشیمو روشن میکنم . همین که روشن میگنم زنگ میخوره . بهار بود ، از دیشب چند باز زنگ زده بود ولی در حالی نبود که جواب بدم ولی الان باید جاب می دادم حتما تا الان خیلی نگران شده بود .
- بله
- کیاوش
- خوبی بهار
- خوب ، معلوم هست کجایی ؟
- یه کم درگیرم بهار
- درگیر ، میدونی از دیشب چند بار زنگ زدم
- در وضعیتی نبودم که جواب بدم
- خونه بودی ؟
- آره
romangram.com | @romangram_com