#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_142
روژان پزشکی میخوند ، یه خانوم دکتر تو خونه من به عنوان یه خون بس زندگی میکرد . به عنوان دختری اومده بود تو ایل که شوم بود محکوم بود به یه زندگی با بدبختی ولی حالا ...
چطور تونسته بودن این کار و بکنن ، چطور تونسته بودن با روژان ، با دخترشون این کار و بکنن ، چطور تونسته بودن با من این کار و بکنن
- کیاوش
با صداش از فکر در می یام بیرون و نگاهش میکنم
- میزاری برم... ؟
نگاهش میکنم ، زبونم قاصره واسه هر حرفی . چی فکر میکردم چی شد .
چه فکرایی راجع به روژان میکردم و چی از آب در اومد .
فکر میکردم یه دختریه که محروم بوده از همه چی ، بدون تحصیلات که دور از اجتماع بزرگ شده . فکر نمیکردم به خوب بود یا بد بودن اون دختر چون اصلا نمی خواستم کسی رو ببینم که خودم انتخابش نکردم ولی الان می بینم که همه اون فکرام غلط بود . هیچ وقت فکر نمی کردم عروس خون بس من یه پزشک باشه ، یه پزشک زیبا .
- باور کنم دیگه
- به خدا راست میگم ، دیشب شیفت بودم ، دایه می دونست رفتم .
- تو کدوم بیمارستان ؟
اسم بیمارستان میگه و من از رو زمین بلند میشم و از اتاق در می یام بیرون . باید تکلیف این قضیه رو روشن کنم ، میر حسین با من بازی کرده بود .
نمی دونستم که اگه می دونستم هیچ موقع شده به زور هم زیر بار نمی رفتم . میرم تو اتاقم و چند دقیقه بعد لباس پوشیده از خونه میزنم بیرون و یه راست میرم سمت فرودگاه .
تلفنی نمیشه این موضوع رو مطرح کرد ، باید رو در رو با میر حسین حرف بزنم . چرا نگفتن ، واقعا برام سواله که چرا هیچ حرفی نزدن من چیزی نپرسیدم ولی اونا چرا نگفتن .
چرا خودم نپرسیدم ، تو اون شرایط که هم بابا و هم میر حسین بهم فشار می یاوردن سیر بودم از همه چی . چرا با من بازی کردنند چرا سینا نه .
romangram.com | @romangram_com