#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_139
ناخواسته وارد زندگی هم شدیم و من نمی تونستم انجام بدم ، نمی تونستم نه بگم ، که اگه می گفتم روژان زن یکی از پسرای ایل می شد که مطمعنا اوضاع بدتری داشت . می دونستم میر حسین به خاطر اینکه روژان از ایل دور باشه منو انتخاب کرد و من نمی تونستم مخالفتی بکنم .
رو زمین نشتم ، یکم عقب تر میدم و تکیه میدم به تخت . روژان جلوم نسشته و تکیه داده به میز . بین تخت و میز نشستیم . روبروی هم ، خسته از همه چی ، خسته از بازی های که باهامون کردنند ، خسته از تصمیم هایی که برامون گرفتند ، خسته از این قایم موشک بازی ها . خسته از اجبارهایی که تو زندگی داشتیم .
گریه میکرد ، هنوز گریه میکرد . خسته نمی شد از اینهمه گریه کردن . مگه چه قدر اشک داشت واسه ریختن که تمومی نداشت .
از دست خودم کلافم ، ولی هنوز هم نفهمیدم دیشب تو بیمارستان چی کار میکرده . حالا که خوب بود خبیالم راحت بود ولی باید بدونم بیرون از خونه چی کار میکرد . اصلا چرا باید بره بیرون از خونه و به اصطلاح بره سر کار .
مخالف بودم زن بیرون زا خونه کار کنه . نه اینکه دور از اجتماع باشه ، هر جا دوست داره بره ولی سر کار رفتن یه موضوع دیگه بود که اصلا از موضعم کوتاه نیم یومدم . بهار هم همینطور بود اصلا دوست نداشت جایی کار کنه .
سعی میکنم آرامش و حفط کنم ، آروم و شمرده شمرده میگم
- روژان
نگاهم میکنه
- کجا بودی
با زبونش لبشو خیس میکنه و آب دهنشو قورت میده
- یعنی واقعا تو نمی دونی من کجا بودم ؟
تعجب میکنم
- فکر میکنی اگه میدونستم کجا بودی دیوانه بودم اینجوری رفتار کنم
سرشو میندازه پایین
- خوب .. خوب فکر میکردم خبری داری ، میخوای منو اذیت کنی
romangram.com | @romangram_com