#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_128
کلید و ازش میگیرم و میزارم تو جیب بغل کولم .
- باشه ، واسه منم دعا کنید
سرشو تکون میده و از خونه در می یام بیرون ، چند دقیقه ای منتظر می مونم تا آسانسور به طبقه ما برسه و سوار بشم . پایین که می رسم به آقای احمدی سلامی میدم و میرم بیرون که می بینم ماشین منتظره از پله ها تندی می یام پایین و سوار ماشین میشم و آدرس بیمارستان و میگم .
کیاوش
ساعت ده و نیم بود که رسیدم خونه . دایه مثل همیشه منتظرم بود
- سلام دایه
- سلام پسرم ، دیر اومدی چرا ؟
- ببخشید شما رو هم بی خواب کردم
- اشکال نداره جونت سلامت ، یه آبی به صورتت بزنی منم غذا رو آماده میکنم
- دست شما درد نکنه
میرم تو اتاقم . یه لباس راحتی تن می کنم و یه آبی به صورتم میزنم و از اتاق در می یام بیرون . از کنار اتاق روژان رد شدم ولی راه رفته رو برمیگردم .
در اتاق باز بود و چراغ خاموش ، هیچ وقت اتفاق نیوفتاده بود که در اتاقش باز باشه . میرم داخل و برق رو روشن میکنم . تخت مرتبه و کسی تو اتاق نیست .....
از اتاق در می یام بیرون ، پیش خودم فکر میکنم شاید حموم باشه ولی هم چراغ حموم و هم دستشویی خاموشه . میرم سمت آشپزخانه .
یعنی خونه نیست ....
می شینم و دایه غذا رو میزاره رو میز
romangram.com | @romangram_com