#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_127

میرم تو اتاقم و لباسامو عوض میکنم . امشب شیفت بودم و عصری چند ساعتی استراحت کرده بودم تا خوابم نبره . کیفمو برمیدارم و از تو اتاق در می یام بیرون .

- زنگ زدی آژانس

- غذامو خوردم زنگ میزنم ، زود می یاد

دوباره مشغول کشیدن غذا میشه . یکم سالاد می ریزم و می خورم و دایه هم می یاد میشینه .

- این چیه میخوری ، غذا بخور جون داشته باشی

با لبخند به صوررت چروک شده اش نگاه میکنم .

- چشم

غذا رو تو سکوت می خوریم .

- مرسی ، خیلی خوش مزه بود .

- نوش جان

تلفن و برمیدارم و به آژانس زنگ میزنم و میگه که چند دقیقه دیگه می یاد

- خوب دایه من تا برم پایین اونم می یاد

کیفمو از رو اپن برمیدارم و میرم سمت در تا کفشامو بپوشم .

- صبح میرم امامزاده صالح ، بیا این کلید ها رو ببر اومدی پشت در نمونی

تعجب میکنم ، این اولین بار بود تو این مدت دایه میخواست جایی بره.


romangram.com | @romangram_com